خوانند . و تسبيح خوان : از آنند كه هر يك دلالت دارند بر تنزيه ذات احديّت و جدايى او از قوّت و امكان . و يا گوييم : تسبيح خوانى عبارت است از نفس اطاعت ، كه جميع موجودات بالطبع مطيعاند واجب الوجود را . و باى « بحمده » احتمال سبب وصله هر دو دارد ، كه به سبب ثناى او تسبيح خوانند به زبان حال ؛ يا تسبيح خوانى به اين طريق است كه ثنا گويند .
پس گفت : « و هناك عالم الخلق » ، يعنى اين حركت عودى ابتداء عالم خلق است ، كه حوادث زمانى باشد و مسبوقات به مادّه و مدّه . و اين عالم فساد است و كون ، و عالم شرور است و آفات ، و عالم تغيّر است و تبدّل .
و اساس ثبات اين عالم بر تغيير نهاده شده است ، و عالم تضاد است كه مدام صور هيولى يكديگر را باطل و ناقص كنند ، به همين سبب شر و فساد پديد آيد . و اين حركت حيات اين عالم باشد و اين عالم را زنده دارد . و حركت در افلاك نباشد الا شوقى ، و اين شوق به گمان ايشان شوق دائم است و زوال نپذيرد . پس حركت را زوال نباشد ، پس زمان را . و اين حركت و زمان سبب اختلاف اوضاع شود فلك را . و درين عالم نيست ، چه بعضى اجسام شمالى بود ، و بعضى جنوبى ، و بعضى مشرقى ، و بعضى مغربى ، و بعضى بر نفس معدّل .
و اين اختلافات سبب اختلاف تأثيرات و تدبيرات كواكب شود . و اين اختلاف تدبيرات سبب اختلاف استعدادات شود . و اختلاف استعدادات سبب اختلاف صور .
پس هر وضعى سبب صورتى شود عالم عنصرى را ، و زوال آن وضع سبب زوال آن صورت . و حوادث لا يزال پديد آيند و ناچيز شوند . و هيولى مصوّر شود به صورتى ديگر به استعدادى ديگر . و عالم خلق چنين باشد ، و مدام اثر فيض به اين عالم رسد .
و اين فيض مختلف باشد به سبب اختلاف قوابل ، و انواع موجود باشند و اشخاص فاسد . و اول جنبش عناصر سوى فعليّت حركت ايشان باشد به سوى معدن ( 76 پ ) ، تا صورت معدنى به ظهور رسد ، و كذلك متصل شود به انسان و
شرح فصوص الحكمة — صفحة 211
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢١١