تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧

پس اشاره كرد به معنى ابداع به اين طريق كه « اظلت الاحدية ، فكان ظلّها قلما » ، چون ابداع و حقيقت آن در نهايت غموض است ، كه امرى پديد آيد و هيچ نباشد از علل اربعه ، سواى ذات فاعل ، كه فاعل موجود باشد ، و ماده و صورت و غاية سواى ذات فاعل نباشد ، پس امرى پديد آيد « لا عن شىء » . اينست كه به مثل اداء كرد و گفت : سايه انداخت ذات احديّت . و اين معنى وجه گفت كه ذات واجب الوجود را نور گفته‌اند ، كه عدم را مثل زده‌اند به ظلمت ، و وجود را به نور . و چون حقيقت وجود مطلق عين ذات احديت است ، هر چه غير واجب الوجود است معدوم است و ناچيز . و ليكن معدوم مطلق نيست ، بل او را نصيبى از وجود هست ، چنان كه ظلّ موجود نيست ، و عدم مطلق هم نيست ، بل عدم عمّا من شانه الوجود است . لهذا معلم گفت : سايه انداخت . يعنى آنچه نور مطلق است ذات واجب الوجود است ، و ممكن سايه ( 212 ) و اين ظلّ قلم است ، يعنى عقل كل . چه فعليت درو ظاهرتر است كه فيض به او نسبت دهند . پس گفت : « سايه انداخت كليّه » ، يعنى ذات واجب بار ديگر سايه انداخت به شراطت « 375 » سايهء اول . و ذات كليه گفت ، چه پيش بيان كرد كه كل است در يكتايى . و اين سايهء دويم لوح است ، كه عبارت است از نفس كليه ، كه چون لوح قبول كند صور را از عقل كلى . و تواند بود كه كليّه عبارت از مجموع ذات احديّت و عقل كل باشد . و مراد به جريان قلم فيضان صور موجودات است بر نفس كلى تا به نفوس منطبعهء افلاك رسد و درين عالم ظاهر شود به تفصيل الى غير النهاية . پس ازين بياوريم اين سخن را . و چون صور عدد غير متناهى جايز نباشد در عالم شهادت مطلقه به اعتقاد فلاسفه و اين قلم موجود ، رفع استبعاد را گفت :

هامش
( 375 ) - م : شرطت .