تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤

استقرار نداشته باشد ، و دهشت ابدى پس از استقرار تام باشد . و اين مقام فناى صرف باشد ، و بقاى مطلق ، كه او را زوال نباشد ، كه نفس ناطقه پيش فلاسفه زوال را نشايد . چه نشايد كه لا حق شود امرى را مگر كه او را قوّهء قبول آن باشد . و آن قوّه به امرى قائم نباشد ( 74 پ ) از آن روى كه بالفعل موجود است . پس به امرى ديگر قائم بود . و نشايد كه به امرى مباين الذات قائم بود ، كه استعداد قياسى امرى به مباين آن امر قائم نتواند بود ( 210 ) . پس آن محلّ استعداد زوال يا حالّ خواهد بود در آن امر ، يا محلّ آن امر خواهد بود . نشايد كه حالّ باشد در آن امر ، كه حالّ هرگز با فناء محل جمع نشود ، و هر چيز كه حامل استعداد فناء امرى شود با « 366 » زوال او جمع باشد كه مدام قابل يا مقبول جمع باشد و هرگز « 367 » حالّ با زوال محلّ جمع نباشد . پس نبايد كه محل باشد . « 368 » و نفس را محل نتواند كه عاقل است ، و هر عاقل را گفتيم مجرد است ، پس مدام باقى باشد . پس نفس را زوال نباشد ابدا . و چون ادراك معقولات را نفس به ذات كند نه به مشاركت آلات ؛ از فناء آلات به او هيچ نقصان نرسد ، و بماند مدام باقى ، و ملاحظهء ذات خود كند ، و ملاحظهء عقول « 369 » فعّاله ، و همه « 370 » در خود مشاهده كند فى نفسه ، بىآنكه از صورتى عقلى انتقال كند به صورتى عقلى ديگر و يا فكرى درو باشد ، بل ثابت بود در دهر ابدا . چه انتقال در عالم حركت باشد ، و قوّه در عالم فعليّت و شهود فكر و انتقال نباشد ، كه افق دهر است . و ازينست كه فلاسفه گفته‌اند ؛ چون نفس از كمالات خود فارغ شود ، از

هامش
( 366 ) - م : تا .
( 367 ) - م : باشد جمع او هرگز .
( 368 ) - م : باشد نفس .
( 369 ) - م « عقول » ندارد .
( 370 ) - م « همه » ندارد .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 204 | محمد تقي الأستر آبادي