بذلك يوجب شناعة الجمال . پس به گمان ايشان ممكن را اعتبار نبينند ، « 362 » و فناى مطلق [ دانند ] و موجود بالحقيقة واجب الوجود را ، و « 363 » تا كثرت مطلقا از پيش بر خواسته نشود ، و وحدت صرف هويدا نشود ، كه كثرت حجاب بود وحدت را . و چون حجاب نباشد وحدت عيان شود . به اين معنى اشاره كرد معلم كه : « انفذ الى الاحدية » ، پس گفت : « تدهش إلى الابديّة » ابديّت صفت دهشت مقدر است ، يعنى : « تدهش الى الدهشة الأبديّة » ، و اين اشاره به نكتهايست كه « دهشت » در اوايل چون استقرار ندارد در نفس ، چون برق گاهى ظاهر شود ، و پنهان گردد . و اين از آن نشود كه قوّت به « 364 » نفس هنوز چندان نيست ، كه اوهام و خيالات و حواس او را به آسانى نتوانند « 365 » كه از آن مقام فرو كشيدن ، بل چون به ذات خود بر گردد ، چنان كه ارسطوطاليس گفت ، اوهام و خيالات او را جذب كنند به عالم كثرت . و اين بود كه گفت : « تدهش » . و خلاصى ازين اوهام و خيالات دو گونه ( 209 ) تواند بود : يكى به معونت نفس ناطقه كه عقل باشد ، و قوهء ملكى و استيلاى او بر قواى ديگر . و اين نشود الا به يقين اولا ، و ملاحظهء ذات احديت بعد از آن ، و فكر و ذكر تام و تأمّل در صنايع و بدايع از روى بصيرت . و ليكن اصل و مايهء اين يقين باشد . و اين يقين ثابت بود ، و قبول شدّت و ضعف نكند ، از آن روى كه يقين است ، و ليكن ملاحظهء آن ( 73 ر ) امر يقين شايد بود كه گاه ملحوظ نباشد ملاحظهء تام ، كه شواغل و موانع آن ملاحظه يقين را بجاى خود بگذارد . و مراد به زيادتى يقين رفع آن موانع باشد . و آنچه واقع است در ادعيهء مأثوره
شرح فصوص الحكمة — صفحة 202
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٢٠٢
هامش
( 362 ) - م : نيفتد .
( 363 ) - م : او .
( 364 ) - م « به » ندارد .
( 365 ) م : نتواند .