[ 15 ] ( نفوذ به احديت ، دهشت ابدى ، قلم ، لوح و خلق )
قال المعلم : « انفذ إلى الاحديّة تدهش إلى الابديّة . و إذا سئلت عنها فهي قريبة . أظلّت الأحديّة ، فكان قلما . و أظلّت الكلية ، فكان لوحا ، جرى القلم على اللوح بالخلق » . چون معلّم گفت هر گاه چراگاه ذهن تو آن جناب باشد ، و چشيدن تو از آن فرات در خوشى خواهى بود ، و پس از خوشى در دهشت و بيخودى . كيفيت دهشت را ايماء كرد كه « انفذ [ الى ] الاحديّة » ، يعنى درآ به يكتايى . و آن چنان باشد كه نفس چون در مرتبهء هيولانيه بود ، و مدرك بالفعل نباشد ، بل او را قوهء ادراك صور معقولات باشد ، و ادراك صور معقولات چنين كند كه كثرت مدركات حواس به قوت عقلى يكى كند ، كه هر صورتى كه در عقل باشد ، نظر به نفس مفهوم او كرده ، اباء از كثرت نداشته باشد . پس هر چه ( 72 پ ) عقل او را ادراك كند به اين طريق كه به عقل در آيد ، يكى باشد ، و هيچ جزئى به عقل در نيايد . پس كار نفس اين باشد كه جزئيات متكثره را به صنف يكى كند ، پس به نوع ، پس به جنس ، پس به جنس اجناس . پس يمكن همه را ملاحظه كند در ممكن ، غير مستقل بينيد در وجود ، بل محتاج محض بيند ، و وجود و شيئيّت ممكن را از واجب بيند . و نفس تصور كند و واجب الوجود را قاهر و محيط بر هر شىء بيند « 361 » . چنان كه « نظام الدين نيشابورى » در تفسير آيهء كريمهء « و اذا سألك عبادى عنّى ، فانّى قريب » گويد : « لا ذرّة من ذرّات العالم إلّا و نور الأنوار قاهر عليها ، محيط بها ، أقرب من وجودها إليها ، لا بمعنى العلم فقط ، و لا بمعنى الصنع و الايجاد فقط ، بل بضرب آخر لا يكشف عنه المقال غير الحال ، مع أنّ التصريح