تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤

ساكن است در عالم خود ، و به هيچ وجه قبول حركت و تغيّر نكند كه درو هيچ بالقوّه نباشد إلّا قوّهء امكانى كه زوال آن قوّه ازو محال باشد ، و عقل جويان محال نباشد . و چون هيچ قوّه درو نباشد ، نجنبد ، كه جنبش نباشد الّا جويان امرى در جنبنده به قوّه باشد ، پس او را هيچ تغيّر نباشد . و به جاى ديگر گفت : عقل چون مشتاق شد ، نفس گرديد . و از انباذاقليس نقل كرد كه نفس خطائى كرد ، واجب الوجود برو غضب كرد ، او را از عالم خود بدين جهان انداخت . و چون از خطاء پاك گردد ، و استغفار كند ، تا برگردد به آن عالم خود . و از فيثاغورس همين نقل كرد . و از افلاطون شريف ( 204 ) نقل كرد كه نفس را خطاء نبود ، بل خدا او را به اين عالم انداخت ، تا اين عالم را از عقل بهره بود . و ثامسطيوس كه شارح سخنان او است و اعتماد شيخ رئيس در كتاب « شفاء » برو است گفت : نفس مجرّد است ، و حادث به حدوث بدن . و اسكندر كه ديگرى از شارحان است گفت ؛ حادث است و مادّى ، و چون به حدّ عقلى رسد مجرّد شود . و فارابى نيز ( 70 ر ) به اين ميل كرد در كتاب « مبادى موجودات » . و فرفوريوس صورى نيز همين گفت . اما ظاهر عبارات « اثولوجيا » تقدم وجود نفس است بر بدن ، و سخنان او نيز درين كتاب مختلف است . قال ارسطوطاليس : « 339 » « فنقول : إنّ ، كلّ جوهر عقلى فقط ذو حيوة عقليّة لا يقبل شيئا من الآثار ، فذلك الجوهر ساكن فى العالم العقلى ، ثابت فيه ، و لا يسلك إلى موضع آخر ، لأنّه لا مكان له يتحرّك إليه غير مكانه ، و ينساق إلى مكان

هامش
( 339 ) - ص 18 چاپ بدوى ( ميمر 1 ) .