مجرّد نشود و مفارق از ماده . و معلم ثانى ، ابو نصر طرخان ، را نيز اعتقاد اينست در كتاب « مبادى موجودات » « 306 » كه گفت : نفوس كه در عالم طبع بمانند و به حدّ عقلى نرسند ، بلكه تعقلى نداشته باشند . چون ماده باطل شود ، باطل شوند نفوس ايضا . ( 66 ر ) و اما آنان كه گفتهاند نفس حادث است به حدوث بدون ، آن را گفتهاند كه حقيقت نفس انسان مثلا حقيقت نوعى است . و هيچ صفت نوعى متكثّر الافراد نباشد ، الا اينكه پس از زمان با استعداد پديد آيد . چه تكثر « 307 » افراد يك حقيقت بالذات نتواند بود ، كه يك حقيقت است . و به لوازم نيز نتواند بود ، كه لوازم مشترك است . پس يك فرد بيش نتواند بود از حقيقت ، و به مباين نيز بالضرورة نتواند بود ، كه زيد و عمرو در خارج به ذات شخصى « 308 » ممتاز است ، هر چند به ذات نوعى نباشد . پس چون امتياز به امرى مباين بود ، پس ماند كه به اعراض مفارقه باشد امتياز ميان افراد طبيعت نوعى . و هيچ عرض مفارق لا حق امرى نشود لذاته ، و اگر نه لازم خواهد بود . و اين خلف است . پس چنين باشد كه : يك بار ماده را استعدادى پديد آيد ، و زيد مخلوق گردد ، و بار ديگر استعدادى و عمرو . و اين سلسلهء تبدل استعدادات منتهى شود به امرى كه متجدّد و منصرم و غير مستقر لذاته باشد . پس پيدا كرديم كه نفس حادث است . چه اگر قديم بودى و سابق به زمان يا مع الزمان تميّز ميان افراد او به عوارض مفارقه نتوانستى بود . كه هر عرض مفارق مؤخر بود « 309 » از زمان . و به ذات و لوازم نيز نتوانستى بود ، چنان كه
شرح فصوص الحكمة — صفحة 184
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص١٨٤
هامش
( 306 ) - گويا سياست مدينه ص 13 چاپ هند .
( 307 ) - م و ط : يك ، هامش ط : تكثر ظ .
( 308 ) - م : شخص .
( 309 ) - م : بودى .