پس ارسطوطاليس گفت : فلمّا أيقنت « 279 » بذلك ؛ رقيت بذهنى من ذلك العالم الى العالم الالهى « 280 » ، فصرت كأنّى موضوع فيها متعلق بها ، فأكون فوق العالم العقلى كلّه ، فأرى كأنى واقف في ذلك الموقف الشريف الالهى ، فأرى هناك من النور و البهاء ما لا يقدر الالسن على صفته . و اين اشاره به مقام فناء است كه گفت : « ثم ( 195 ) تدهش » . « 281 » چون سخن بدين جا رسيد چندى در باب نفس و اختلاف عبارات اوايل و گفتار ايشان در باب نفس بنويسيم « 282 » ، و كيفيت رسيدن نفس از هيولى اولى به حد عقلى و مذهب آنكه گفت نفس بعد از خروج از قوّه عقل فعال است ، و آنكه گفت نفس مادى است پيش از خروج از قوّه ، مجرد است بعد از خروج . و اختلاف الفاظ اوايل . و مراد ما به نفس نه مطلق نفس است درين مقام ، بلكه نفس انسانى است كه انسان به آن انسان بالفعل است . پس گوييم : اين خود معلوم است كه انسان را امرى زايد بر جسم مطلق هست ، چه هر جسم را صورتى باشد و راى جسميت مطلقه كه آن جسم به آن صورت آن جسم باشد . و چون انسان محسوس نوعى از جسم است ، او را نيز صورتى بايد كه به آن محصّل خارجى باشد . اين صورت نه عرض است ، كه بالبديهة ( 64 ر ) نوع انسان از ساير انواع مركبات جسمانى به ذات ممتاز است ، و هر دو امر كه ذات ممتاز باشند ، امتياز ايشان به عوارض نتواند بود ، كه عوارض سبب امتياز ذاتى نشود . پس البته به امر مقوّم ذات ايشان خواهد بود .
شرح فصوص الحكمة — صفحة 178
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص١٧٨
هامش
( 279 ) - م و ط : القيت ، م : القيت هذا الكتاب .
( 280 ) - م و ط : الالهية .
( 281 ) - ص 22 چاپ يدوى .
( 282 ) - هامش ط : كلام فى تحقيق النفس .