موجودات را هر يك را لازم هم دانند ، تا به واجب « 273 » الوجود . و عالم را قديم دانند به اين معنى كه عدم خارجى بر عالم سابق نيست چنان كه صريح بگذشت در سخن معلم : « و ما ثبت قدمه ، امتنع عدمه » . پس عقول و افلاك و نفوس فلكى را همه قديم دانند و ابدى ، و حوادث را به نوع « 274 » قديم دانند ، و به شخص حادث . و نشايد گفت « 275 » كه شايد عدم حادث با واجب الوجود علت عالم بود ، كه چون آن حادث پديد آيد موجب فناء عالم شود . چه آن حادث نيز داخل عالم است و موجود . و اين ( 194 ) بر سبيل تنزل بود ، و اگر نه بيش فلسفى بعضى موجودات هست كه قابل فناء نيستند ، چون مجرّدات . مجملا اين سخن به زعم حكيم درست نباشد ، تا اين عبارت را اين توجيه توان كرد . پس توجيه همانست كه گوييم : مراد به قيامت صغرى است كه فناء شخص بود بعينه ، نه جميع اشخاص ممكنات . پس جريان متناهى به قياس به هر شخص بانفراده باشد ، نه به جميع اشخاص . و باز هر شخص نه به هر شخص موجود موجود باشد ، « 276 » بل به شخص مادى حادث باشد . پس گفت : « اذا كان مرتع بصرك ذلك الجناب ، و مذاقك من ذلك الفرات ؛ كنت فى طيب ، ثم تدهش » مرتع چراگاه بود ، و بصر عبارت از بصيرت ناطقه ، و مذاق محل چشيدن . يعنى . اگر چراگاه ناطقهات « 277 » آن جناب رفيع احديت باشد . و كل ثانى كه عبارت است از عقل مجرّده و ملائك روحانيه ، به اين طريق كه بدانى احاطهء واجب الوجود
شرح فصوص الحكمة — صفحة 176
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص١٧٦
هامش
( 273 ) - م : يا واجب .
( 274 ) - م : بر اين نوع .
( 275 ) - هامش ط : « رد بر ملا عبد الرزاق شارح » .
( 276 ) - م « نه جميع اشخاص . . . باشد » ندارد .
( 277 ) - « ات » ندارد .