[ 13 ] ( علم واجب الوجود به جزئيات شخصيه )
فصّ . كلّ ما عرف بسببه من حيث يوجبه ( 188 ) فقد عرف . و إذا رتّب الأسباب انتهت أواخرها إلى الجزئيّات الشخصيّة انتهاء على سبيل الايجاب . و كل كلى و جزئى ظاهر عن ظاهرية « 245 » ( 59 پ ) الاولى . و لكن ليس يظهر له شىء ، منها عن ذاتها داخلة فى الزمان و الآن ، بل عن ذاته و الترتيب الذى عنده شخصا فشخصا « 246 » به غير نهاية . فعالم علمه بالأشياء بذاته هو الكلّ الثانى لا نهاية له و لا حدّ ، و هناك الأمر » . اراده كرده است كه بيان كند علم واجب الوجود را به جزئيات شخصيّه . و مراد به جزئيّات شخصيّه جزئيّات ماديّه است . و گفت : « و لكن ليس يظهر له شىء منها « 247 » عن ذاتها داخلة في الزمان » . و جزئيّات غير مادّيه داخل در زمان نباشند . و غرض ازين فص اينست كه گويد علم دو نحو است : يكى علم كه از معلوم مكتسب شود . به اين نحو كه معلوم پديد آيد ، و پس از آن عالم به او دانا شود . و يكى آن علمى كه سبب وجود معلوم شود در اوّل . اگر متغيّر منفى شود البته علم نيز متغيّر تواند شد . چه اين علم از معلوم پديد آيد ، پس هر گاه معلوم متبدّل شود ، البته آن علم نيز متبدل خواهد شد ، و اگر نه جهل مركّب است . چنان كه كسى زيد را بيند در گاه رفتار به هر جا كه او رود آن شخص را علم پديد خواهد آمد كه او به آنجا رفت . و پس از آنكه به آنجا رود ، او را علم نخواهد