مفهومى از صفات مشابه و غير مشابه در ذهن فراهم نخواهد گردانيد و تجربههاى سطحى فردى او را به اندوختن مفاهيم كلى قادر نخواهد ساخت ، بدليل آنكه افرادى ديده شدهاند كه از آغاز نوزادى ، دور از محيط انسانى نشو و نما يافته و بوسيلهء حيوانات غذا داده شده رشد يافته بودند ، اين افراد هيچ گونه مفاهيم انسانى نداشته و چيزها را از هم تفاوت علمى نمىگذاشتهاند ، فقط غرايز حسى و حيوانى بر حركاتشان حكمفرما بوده است .
بنا بر اين مفاهيم ذهنى بوسيلهء هدايتهاى عملى و قولى همنشينان براى هر كسى حاصل شده است ، و به همين سبب همنشينان انسان هر قدر از مفاهيم انسانى كه سرمايهء شناخت اشياءاند بهرهمندتر باشند ، بهرهء انسان از عقل و معرفت بيشتر خواهد بود .
مفاهيم منطقى علاوه بر آنكه قدرت انسان را بر چارهجوئى مشكلات بيشتر مىكند رابطهء هر فردى را با افراد ديگر مشابه خود نيز محكمتر مىسازد ، زيرا تنها چيزى كه اشخاص انسان را با يكديگر پيوند مىدهد داشتن مفاهيم مشترك است ، و با نداشتن مفاهيم مشترك به هيچ وجه انس و الفتى ما بين افراد برقرار نخواهد گرديد .
وابستگى مفاهيم منطقى با شناختن لغت
همان مفاهيم مشترك ما بين انسانها بود كه ايشان را نيازمند به وضع لغت گردانيد ، زيرا براى ايجاد مفاهيم مشترك كه امورى غير محسوس است انسان نيازمند به علائمى محسوس گرديد ، تا بوسيلهء آن علائم بتوانند مفهومى مشابه به آنچه در ذهن خود دارند در ذهن ديگران هم ايجاد كنند ، و همين معنى اجتماعى بودن انسان است .
توضيح دربارهء معنى اجتماعى بودن انسان
بيشتر دانشمندان اجتماعى بودن انسان را فقط به مشترك بودن حوائج مادّى و همكارى بدنى و تعاون در عمل تفسير كردهاند ، و حال آنكه اين تفسير بسيار سطحى و عوامانه است ، زيرا معنى حقيقى اجتماعى بودن انسانى اينست كه سرمايهء معرفت و مفاهيم منطقى كه جوهر شخصيت روانى هر فردى است فقط ميان اجتماع فراهم مىآيد ، و بذر شخصيت روانى از همنشينى با ديگران شكفته مىگردد ، و فصل حقيقى او كه جوهر نطق است