آن موجبه كلى را كه راست است باشد ، و ما اين وقت را نشناسيم ، پس حيلت ما اين جا آن است كه سالبهء جزوى را لفظ دايم و هميشه ياد كنيم ، تا چون ( الف ) را از اين ب در همه اوقات سلب كرده باشيم از آن به يك وقت كه ما را همىبايد نيز هم سلب كرده شده بود ، و آن آن وقت است كه موجبهء كلّى در وى راست بوده بود . و چون نه چنين بود به حقيقت اين سالبه جزوى دروغ باشد ، و نقيض آن موجبهء كلى راست بود .
و سخن اندر نقايض انواع مطلقات و ذوات الجهة سخت باريك و دشوار است . و جز منطقى محقق را مفهوم نشود . و ما در كتاب « بيان الحق » اين معنى را به شرح تمام و بيان به فهم نزديك به تحقيق ياد كردهايم . هر كه خواهد آن ( را ) مطالعه بايد كردن ، تا تمامى نقايض انواع مطلقات و انواع ذوات الجهة ( را ) بداند .
چه چيز منطق و موضوع وى به حد و به رسم * به علم نسبت او ؟ يا به آلت و ميزان ؟
اما رسم صناعت منطق و حد وى نيز آن حدى كه به حد شرح الاسم بود ، نه حد به حسب تبيين الذات ، آن است كه گوييم كه صناعت منطق صناعتى است كه در وى آموخته شود كه چگونه كسب بايد كرد اعتقادى مجهول از اعتقادى معلوم .
ما نيز گوييم كه منطق صناعتى است كه نگاه دارد ذهن و خاطر مردم را در كسب كردن چيزى مجهول ، از چيزى معلوم ، چون انتقال خواهد كرد از چيزى مجهول به چيزى معلوم ، و بياموزد كه اين انتقال چگونه بايد كرد .
و گوييم كه منطق صناعتى است كه فرق كند ميان حق و باطل ، چه در رأى و چه در افعال ، و ميان راست و دروغ در اقوال علمى .
و اما ماهيت موضوع وى و آن وى نيز آن است كه گوييم : موجودات بر دو قسماند ، يكى موجود در اعيان ، و ديگر موجود در اذهان . و خود را ، به حسب ذات خويش و از آن روى كه او خود موجود است ، اعتبارى است جداگانه ، بر حسب آنكه در اعيان باشد اعتبارى است ديگر ، و به حسب آنكه در اذهان باشد اعتبارى