وى در مطلق ، و اين را مطلق عام خوانند .
و باز بر رأى اسكندر افروديسى و جماعتى از محصلان متأخران ، مطلق آن بود كه اندر وى يكى از دو نوع از ضرورت ياد نكنند . و آن دو نوع يكى آن است كه گويى :
ايزد تعالى حىّ است به ضرورت ، يعنى هميشه حى است لم يزل و لا يزال . و ديگر چنان كه گويى : مردم حيوان است به ضرورت ، يعنى مادام تا ذاتش موجود است ، نه هميشه و نه لم يزل و لا يزال ، چنان كه آن پيشين بود . و اين دو نوع از ضرورت است كه هر گاهى يكى از اينها در قضيه ( اى ) افتد ، چنان كه در وى ياد كنى لفظ « ضرورت » و اگر نيز ياد نكنى ، و قضيه از اين ماده باشد ، به نزديك اين متأخران كه ياد كرديم ، اين قضيّه هم از جملهء مطلقات نباشد ، خواهى لفظ « ضرورت » ياد كن ، و خواهى ياد مكن .
و بعد از اين چهار نوع ديگر ضرورى است . يكى آنكه گويى : هر چيزى كه سپيد است مفرق است مر بصر را به ضرورت ، يعنى مادام تا صفت سپيدى با وى است ، نه مادام تا ذاتش موجود است . ديگر چنان كه گويى : قمر منكسف شود به ضرورت ، يعنى نه هميشه ، و يا مادام تا ذاتش موجود است ، بلكه در وقتى از اوقات ؛ و آن وقت نيز معيّن باشد ، يعنى آنگه كه قمر مقابله آفتاب بود و عرض نباشد او را و در يكى از دو عقده باشد ، چنان كه اسباب كسوف . و سديگر چنان كه گويى : هر حيوانى نفس ( زند ) به ضرورت ، يعنى نه هميشه تا ذاتش موجود است ، بل در وقتى از اوقات ، و لكن آن وقت معيّن نبود ، بل هر وقتى كه باشد شايد و چهارم چنان كه گويى : زيد رونده است به ضرورت ، يعنى مادام تا رونده است .
پس هر قضيّه كه يكى از اين چهارگانه بود و محمول وى از اينها بود كه ياد كرديم ، و آن گاه در وى لفظ « ضرورى » ياد نكنى ، بلكه محمول وى را بر موضوع وى به اطلاق حمل كنى ، چنان كه گويى مثلا : هر چه سپيد است مفرق بصر است ، و نگويى : به ضرورت ، يا مادام تا سپيد است ، و صفت سپيدى دارد ، بلكه به اطلاق ياد كنيم .
و همچنين در اين سه نوع ديگر كه ياد كرديم ، هر گاه كه قضيّه را به اطلاق
منطق و مباحث الفاظ ( مجموعه متون و مقالات تحقيقى ) — صفحة 127
مساهمون: مهدى محقق
ص١٢٧