ياد كنيم و لفظ « ضرورت » در وى ياد نكنيم « 1 » ، و نه هيچ شرط ديگر ، آن قضيه ( را ) به نزديك آن قوم متأخران و به نزديك سكندر كه فاضل متأخران است ، مطلق خوانند . و اين مطلق را « مطلق وجودى » گويند . پس چون اين شرح ياد كرده شد در معنى مطلق عام و مطلق وجودى ، معلوم گشت هر يكى كه كدام است ؟ و بر رأى كى است ؟ ما در جواب بيت چنين گوييم كه نقيض مطلق عام ، اعنى آنكه بر رأى ارسطاطاليس و شاگردان وى است قضيهاى باشد كه محمول وى مر موضوع وى را دايم الحمل بود ، از بهر آنكه هر گاه كه ما گوييم كه : هر چه ب است ( الف ) است به اطلاق عام ، و در وى هيچ لفظ جهت ياد نكنيم ، نه ضرورت و نه امكان و نه غير آن ، اين قضيه شامل و جامع بود مر همه قضايا را از ذوات الجهة و غير آن ، و همه در زير وى افتد . پس اگر نقيض سالب جزوى بياريم و ياد كنيم و گوييم : نه هر ب ( الف ) است ، هم چنان به اطلاق عام كه در موجبه كلى ياد كرده بوديم ، اين قضيه نيز هم چنان شامل و جامع بود مر همه انواع قضايا را از ذوات الجهة و غير آن ، تا روا بود كه بر يكى از اينها افتد و راست بود ، با موجبهء كلّى هر دو به يك جاى ، تا چنان باشد كه هم آن موجبهء كلى راست بود و هم اين سالبهء جزوى ، و چون چنين باشد ، هر دو قضيّه راست باشند و نقيض يك ديگر نباشند . پس اگر خواهيم اين سالبه جزوى نقيض آن موجبه كلّى مطلق عام گردد ، به حقيقت بايد چنين گوييم كه : بعضى از ب دايما و هميشه ( الف ) نيست ، يا گوييم : دايما نه هر ب ( الف ) است . يا يكى از اين دو قضيه راست بود و يكى دروغ ، زيرا كه هر گاه موجبه كلّى مثلا راست ، يعنى آنكه چون گوييم : هر ب ( الف ) است ، و او مثلا به آن معنى افتد ( كه هر الفى ) از الفات ب ( است درست ) و راست باشد . پس اگر نقيض وى سالب جزوى به اطلاق ياد كنيم ، گوييم : بعضى از ب ( الف ) نيست ، ندانيم كه اين نقيض از ب در كدام وقت ( الف ) نيست ، و ما را همىبايد كه هم در آن وقت كه موجب كلى راست بود و در وى هر ب ( الف ) بود ، هم در آن وقت بعينه ( الف ) را از ب سلب كنيم ، تا اين سالبه جزوى دروغ باشد و نقيض
منطق و مباحث الفاظ ( مجموعه متون و مقالات تحقيقى ) — صفحة 128
مساهمون: مهدى محقق
ص١٢٨
هامش
( 1 ) - و لفظ ضرورت در وى ياد كنيم ؟