288 . تاريخ الطبرى - به نقل از حُمَيد بن مسلم - : هنگامى كه تشنگى بر حسين عليه السلام و يارانش سخت شد ، برادرش عبّاس بن على بن ابى طالب عليه السلام را فرا خواند و او را با سى سوار و بيست پياده ، با بيست مَشك ، روانه كرد . آنان ، شبْهنگام ، خود را به نزديكى آب رساندند و پيشاپيش آنان ، نافِع بن هِلال جَمَلى ، پرچم را مىبُرد .
عمرو بن حَجّاج زُبيدى گفت : كيست ؟
پس [ جلوتر ] آمد و گفت « 1 » : براى چه آمدهاى ؟
گفت : آمدهايم تا از اين آبى كه ما را از آن ، باز داشتهايد ، بنوشيم .
عمرو گفت : بنوش . گوارايت باشد !
نافِع گفت : نه . به خدا سوگند ، قطرهاى از آن نمىنوشم ، در حالى كه حسين عليه السلام و اين گروه از يارانش كه مىبينى ، تشنه هستند .
آنان ، بر نافع در آمدند . عمرو بن حَجّاج گفت : سيراب كردن اين دسته ، راهى ندارد . ما براى آن كه آنان را از آب ، باز بداريم ، اين جا گماشته شدهايم . هنگامى كه ياران نافِع به او نزديك شدند ، به پيادگانش گفت : مَشكهايتان را پُر كنيد .
پيادگان ، دويدند و مَشكهايشان را پُر كردند . عمرو و يارانش هم به سوى آنها دويدند . عبّاس بن على عليه السلام و نافِع بن هِلال نيز به آنان ، حمله كردند و آنها را [ از آسيب رساندن به پيادگان ] باز داشتند . سپس به جايگاهشان باز گشتند و گفتند : برويد . آن گاه ، در دفاع از آنان ، رو به روى عمرو بن حَجّاج ايستادند . عمرو و يارانش ، به آنان حمله كردند و آنان را مقدارى [ عقب ] راندند . سپس مردى از قبيله صُدا ، از ياران عمرو بن حَجّاج ، نيزهاى از نافِع بن هِلال خورد و گمان كرد كه چيزى نيست ؛ امّا زخم آن ، چرك كرد و به سبب همان ، مُرد . ياران حسين عليه السلام با مَشكها آمدند و برايش ، آب
هامش
( 1 ) در اين جا عبارت ، افتادگى دارد . متن درست ، همان گونه كه در ساير منابع آمده ، اين است : « تو كيستى ؟ گفت : نافِع بن هلال هستم . گفت : »