حُر ، وقتى نامه را خواند ، بِدانها گفت : اين ، نامه امير عبيد اللَّه بن زياد است كه به من دستور مىدهد تا شما را در همان جا كه نامهاش به من مىرسد ، نگه دارم . اين ، فرستاده اوست كه گفته از من جدا نشود تا نظر وى اجرا شود .
ابو شعثا يزيد بن زياد بن مُهاصر كِنْدى بَهْدَلى ، به فرستاده عبيد اللَّه بن زياد نگريست و رو به او كرد و گفت : مالك بن نُسَير بَدّى هستى ؟
گفت : آرى .
او نيز يكى از مردم كِنْده بود .
يزيد بن زياد به او گفت : مادرت عزادارت شود ! براى چه آمدهاى ؟
گفت : در آنچه آمدهام ! پيشوايم را اطاعت كردهام و به بيعتم ، عمل كردهام .
ابو شعثا گفت : پروردگار را نافرمانى كردهاى و از پيشواى خويش ، در هلاكت خويش ، اطاعت كردهاى و ننگ و جهنّم به دست آوردهاى ، كه خداوند عزّوجلّ مىفرمايد : « آنها را پيشوايان ، قرار داديم كه به سوى جهنّم دعوت كنند و روز رستاخيز ، يارى نمىبينند » « 1 » . پيشواى تو ، چنين است .
حُر ، جماعت را وادار كرد كه در همان مكان بى آب و آبادى ، فرود آيند .
گفتند : بگذار ما در اين دهكده ، فرود آييم - و مقصودشان ، نينوا بود - يا در اين دهكده - كه مقصودشان غاضريّه بود - يا در آن ديگرى - كه مقصودشان شُفَيّه بود - .
گفت : نه ! به خدا ، قدرت اين كار را ندارم . اين مرد را براى مراقبت از من فرستادهاند .
زُهَير بن قَين گفت : اى پسر پيامبر خدا ! جنگ با اينان ، آسانتر از جنگ با كسانى است كه پس از اين به مقابله ما مىآيند . به جان خودم سوگند ، از پىِ اينان كه مىبينى ، كسانى به سوى ما مىآيند كه تاب مقابله با آنها را نداريم .
حسين عليه السلام فرمود : « من ، كسى نيستم كه جنگ را آغاز كنم » .
هامش
( 1 ) سوره قصص : آيه 41 .