سنگ مخصوص تراشيده شده بود بر سر داشت ، در حالى كه « كلاهخود » را روى آن قرار داده بود ، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز زير را مىخواند :
قد علمت خيبر أنّي مرحب * شاكي السلاح بطل مجرب
در و ديوار خيبر گواهى مىدهد كه من مرحبم ، قهرمانى كارآزموده و مجهز با سلاح جنگى هستم .
إن غلب الدهر فإنّي اغلب * و القرن عندي بالدماء مخضب « 1 »
اگر روزگار پيروز است ، من نيز پيروزم ، قهرمانانى كه در صحنههاى جنگ با من روبرو مىشوند ، با خون خويشتن رنگين مىگردند .
على عليه السلام نيز رجزى در برابر او سرود ، و شخصيت نظامى و نيروى بازوان خود را به رخ دشمن كشيد و چنين گفت :
أنا الذي سمتني أمى حيدرة * ضرغام آجام و ليث قسورة
من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر ( شير ) خوانده ؛ مرد دلاور و شير بيشهها هستم .
عبل الذراعين غليظ القصرة * كليث غابات كريه المنظرة
بازوان قوى و گردن نيرومند دارم ، در ميدان نبرد مانند شير بيشهها صاحب منظرى مهيب هستم .
رجزهاى دو قهرمان پايان يافت . صداى ضربات شمشير و نيزههاى دو قهرمان اسلام و يهود ، وحشت عجيبى در دل ناظران پديد آورد . ناگهان شمشير برنده و كوبندهء قهرمان اسلام ، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاهخود و سنگ و سر را تا دندان دو نيم ساخت . اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود كه پشت سر مرحب ايستاده بودند ، پا به فرار گذارده به دژ پناهنده شدند . و عدهاى كه فرار نكردند ، با على عليه السلام تن به تن جنگيده و كشته شدند . على عليه السلام يهوديان فرارى را تا درِ حصار تعقيب نمود . در اين كشمكش ، يك نفر از جنگجويان يهود با شمشير بر سپر على عليه السلام زد و سپر از دست وى افتاد . على عليه السلام فوراً
هامش
( 1 ) ابن هشام ، در سيرهء خود ، رجز « مرحب » را به گونهاى ديگر نقل كرده است .