مىشويم . و اگر « محمد » در اين راه موفق گرديد از او براى ما شرّى نخواهد رسيد . زيرا ما در اوج قدرت از جنگ با او صرفنظر كردهايم ، بهتر است كه از اين راهى كه آمدهايم برگرديم .
حكيم ، نظر عُتبه را به ابو جهل رسانيد ، و ديد كه او مشغول پوشيدن زره است . وى از شنيدن گفتار عتبه فوق العاده ناراحت شد . شخصى را پيش برادر عمرو حضرمى ، به نام « عامر حضرمى » فرستاد و پيغام داد ، همپيمان تو يعنى عتبه ، مردم را از گرفتن خون برادرت باز مىدارد تو خون برادرت را با چشم خود مىبينى . برخيز در ميان قريش پيمانى را كه با برادرت بستهاند به ياد آنها بياور و براى مرگ برادرت نوحهسرائى كن .
« ابو عامر » برخاست سر را برهنه كرد ، استغاثه كنان مىگفت : وا عَمراه وا عَمراه .
نوحه و گريهء « ابو عامر » ، خون غيرت را در عروق قريش به گردش درآورد . آنان را مصمم بر نبرد نمود ، و نظريهء كنارهگيرى « عُتبه » فراموش شد .
ولى همين عُتبه ، كه طرفدار كنارهگيرى بود تحت تأثير احساسات زودگذر جمعيت قرار گرفت . بلافاصله برخاست و لباس جنگ بر تن كرد و خود را آمادهء نبرد ساخت .
نور خرد و فروغ عقل ، گاهى بر اثر هجوم احساسات و شور و هيجانهاى بىاساس ، به خاموشى مىگرايد و از روشن كردن آيندهء زندگى بازمىايستد . مردى كه طرفدار صلح و صفا بود و به همزيستى مسالمتآميز دعوت مىنمود ، طورى احساساتى شد كه پيش قدم در ميدان نبرد گرديد . « 1 »
چيزى كه جنگ را قطعى ساخت
« اسود مخزومى » ، مرد تندخويى بود . چشمش به حوضى افتاد كه مسلمانان ساخته بودند . پيمان بست كه يكى از اين سه كار را انجام دهد : يا از آب حوض
هامش
( 1 ) . « سيرهء ابن هشام » ، ج 1 / 623 ؛ « بحار الانوار » ، ج 19 / 224 .