برابر آنها باز بود ، تر نمود !
پس از مدتى ، سكوت مجلس را فراگرفت و زمزمهها خوابيد ؛ شاه به سخن درآمد و گفت :
« گفتار پيامبر اينها و آنچه را كه عيسى آورده است از يك منبع نور سرچشمه مىگيرند « 1 » برويد ، من هرگز اينها را به شما نخواهم تسليم نمود » .
اين مجلس بر خلاف آنچه وزيران و نمايندگان قريش تصور مىكردند ، بر ضرر آنها تمام شد و روزنهء اميدى باقى نماند .
عمرو عاص كه يك فرد سياسى و حيلهگر بود ، شب با دوست خود « عبد اللَّه بن ربيعه » به گفتگو پرداخت ، و به او چنين گفت :
ما بايد فردا از راهِ ديگر وارد شويم ، شايد اين طريق به قيمت جان مهاجران تمام گردد . من فردا به زمامدار حبشه مىگويم كه رييس اين مهاجران عقايد مخصوصى دربارهء عيسى دارد ، كه هرگز با مبانى و اساس نصرانيت سازگار نيست . « عبد اللَّه » ، او را از اين كار بازداشت و گفت در ميان اين افراد ، كسانى هستند كه با ما خويشى دارند ، ولى سخن او در اين باره مؤثر نيفتاد . بار ديگر ، فرداى آن روز به دربار شاه با همهء وزيران بار يافتند . اين بار به عنوان دلسوزى و حمايت از آيين رسمى كشور « حبشه » ، از عقايد مسلمانان دربارهء حضرت مسيح انتقاد كردند ؛ و گفتند : اين گروه دربارهء عيسى عقايد مخصوصى دارند ، كه هرگز با اصول و عقايد جهان مسيحيت سازگار نيست و وجود چنين افرادى براى آيين رسمى كشور شما ، خطرناك است و شما مىتوانيد از آنان بازجويى كنيد .
زمامدار باهوش حبشه ، اين بار نيز از درِ تحقيق و بررسى وارد شد . دستور داد تا هيئت مهاجران را احضار كنند . مسلمانان با خود در علت احضار مجدد ، فكر مىكردند . گويا به آنها الهام شده بود كه غرض از احضار ، سئوال از عقيدهء مسلمانان دربارهء پيشواى مسيحيان خواهد بود . اين دفعه نيز ، جعفر ، سخنگوى جمعيت معرفى گرديد . او قبلًا به دوستان خود قول داده بود ، كه آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره شنيده است خواهد گفت .
« نجاشى » ، رو به نمايندهء جمعيت مهاجران نمود ، و گفت : دربارهء
هامش
( 1 ) . إنَّ هذا و ما جاءَ بهِ عيسى لَيَخرُجُ مِن مِشكاةٍ واحِدة .