شرح زير چنين بيان كردند :
زمامدار محترم حبشه ! گروهى از جوانان تازه به دوران رسيده و سبكمغز ما ، دست از روش نياكان و اسلاف خود كشيده ، و به نشر آيين ديگرى اقدام نمودهاند كه نه با آيين رسمى كشور « حبشه » تطبيق مىكند و نه با آيين پدران و نياكان خود آنها . اين گروه اخيراً به اين كشور پناهنده شدهاند ، و از آزادى اين مملكت سوء استفاده مىكنند ؛ بزرگان قوم آنها ، از پيشگاه ملوكانه درخواست مىنمايند كه حكم اخراج آنها را صادر فرمايند ، تا به كشور خود بازگشت كنند . . .
همين كه سخنان نمايندگان قريش به اين نقطه منتهى گشت ؛ صداى وزيران كه در حاشيهء سرير سلطنتى نشسته بودند ، بلند شد . همگى به حمايت از نمايندگان قيام نموده و گفتار آنها را تصديق نمودند . ولى شاه دانا و دادگر « حبشه » ، با حاشيهنشينان خود مخالفت نمود و گفت :
« هرگز اين كار عملى نيست . من گروهى را كه به خاك و كشورم پناهنده شدهاند ؛ بدون تحقيق به دست اين دو نفر نمىسپارم . بايد از وضع و حال اين پناهندگان تحقيق شود ، و پس از بررسى كامل ، هرگاه گفتار اين دو نماينده دربارهء آنها صحيح و راست باشد در اين صورت آنها را به كشور خودشان باز مىگردانم ، و اگر سخنان آنان در حق اين گروه واقعيت نداشته باشد ، هرگز حمايت خود را از آنها برنمىدارم و بيش از پيش آنها را كمك مىكنم » .
سپس مأمور مخصوص دربار ، به دنبال مسلمانان مهاجر رفت و بدون كوچكترين اطلاع قبلى ، آنها را به دربار احضار نمود . « جعفر بن ابى طالب » ، سخنگوى جمعيت معرفى گرديد . برخى از مسلمانان دلواپس بودند كه در اين باره سخنگوى جمعيت ، با شاه نصرانىِ حبشه چگونه سخن خواهد گفت . براى رفع هرگونه نگرانى ، جعفر بن ابى طالب گفت : من آنچه را از راهنما و پيامبر خود شنيدهام بدون كم و زياد خواهم گفت .
زمامدار حبشه ، رو به جعفر كرده و گفت : چرا از آيين نياكان خود دست برداشتهايد و به آيين جديد كه نه با دين ما تطبيق مىكند ، و نه با كيش پدران
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص١٣٢