گودى واقع شده است ، به زراعت نمىشيند و در كنار كر ، در ميان جنگلها ، درّاج « 1 » فراوان است و عمق آن به اندازهاى است كه با اسب نمىتوان عبور كرد .
بالجمله دو ساعت به غروب مانده وارد آخر شُمَندُفِر شديم . مقرّبالخاقان جنرال قونسول با گُوْرِناطُورْ و صاحبمنصب نظام و مأمور وزارت خارجه و رئيس پوليس و عملهء پوليس و قزاقها با صاحبمنصبها تا به آنجا به استقبال آمده بودند . تجار و كسبهء ايرانى نيز اجتماع كرده در آنجا حاضر بودند . با اجزاى حكومت و اتباع سوار شده به طرف قونسولخانه رفتيم . من و گورناطور در يك درشكه مخصوص نشستيم ؛ سايرين در درشكههاى ديگر نشستند . با كمال احترامات ما را به قونسولخانه ايران بردند . بعد از صرف چاى خداحافظى كرده رفتند . عملهجات را در ميان شهر ، در سراى اعجام منزل داديم ، خودمان و اميرزادگان و سليمانپاشا در قونسولخانه توقّف نموديم . قونسولخانه مشرف بر شهر است و در بلندى واقع است ؛ چندان وسعتى نداشت ، ولى جنرال قونسول مزيّن و منقّع نگاهداشته و در ورود ما نواب جالينش حاضر نبود و از تفليس خدمت اعليحضرت امپراطور جديد رفته بودند ؛ پسر ايشان در تفليس بود .
پنجشنبه چهارم پسر نواب جانشين كه معاون و نايب پدرشان است ، با اسْتاراسيل اسْكى كه رئيس اهل قلم و بسيار محترم است و دو جنرال ، صبح با لباس رسمى به ديدن آمدند .
احترامات لازمه نسبت به آنها بجا آوردم . قدرى صحبت داشته رفتند . چهار ساعت از ظهر گذشته خودم با جنرال قونسول به بازديد آنها رفتيم . در درب عمارتشان قراولها و قزاقها و ساير اجزا حاضر بودند ، احترامات بجا آوردند ، داخل عمارت شديم . خود پسر نواب معزّىاليه تا درب اطاق به استقبال آمدند . رفته نشسته صحبت داشته معاودت نموديم . چون امروز درضمن صحبت مذكور داشتند ، راهآهنى كه تا بادكوبه مىسازند ناتمام است و نمىتوان رفت و درياى خزر نيز انقلابى دارد ، خيالم از رفتن به طرف انزلى منصرف شده راه آذربايجان را ترجيح داديم و خدمت حضرت اشرف و الا نايبالسلطنه - روحىفداه - تلكرافاً عرض كردم كه به ميرزا محسن بفرمايند مالها را از راه آذربايجان
هامش
( 1 ) . مرغى است رنگين كه در فارسى به آن جرب و پوپ مىگويند .