[ به سوىعرفات و مشعر ]
روان گشتم از آنجا بر عرفات * كه فردا بگذرد با طاعت اوقات
شبانگه در منى خرگه تكيدم * در آنجا تا سحرگه آرميدم
سحر چون مهر عالمتاب سر زد * زمين را از شعار خود به زر زد
از آنجا كوچ و بر محمل نشستم * كمر را بهر طاعت تنگ بستم
رسيدم چاشتگاهى بر عرفات * به خود باليدم و كردم مباهات
به من چون شد ميسّر اين سعادت * به قدر حال خود كردم عبادت
از اين يك مشت خاك بىبضاعت * نيايد لايق درگاه طاعت
ولى ابرام بر درگاه يزدان * تزلزل افكند در كوه عصيان
چو كردى ميل زردى مهر خاور * روان گشتم از آنجا سوى مشعر
( 15 ) گذشته ساعتى از شب رسيدم * در آنجا خيمهء طاعت تكيدم
پس آنگه چيدم اول سنگريزه * زنم بر فرق جمره از ستيزه
چو فارق گشتم از برچيدن سنگ * به سوى خيمهء خود كردم آهنگ
در آن شب كرد خوابم سازگارى * كه جستم نشأهء شبزندهدارى
شدم و اصل به درگاه خداوند * به دامان جلالش چنگ را بند
نمودم از ره اميدوارى * كه بخشد جرم من شايد به زارى
زبان بر عذر جرم خود گشودم * بسان سائلان زارى نمودم
كه يا رب بندهء زار و ذليلم * به سوى خانهات گشتى دليلم
سزاوار خداونديت اى شاه * نكردم بندگى فرياد و صد آه
تلف عمرم به غفلت شد چه گويم * به درگاهت نمانده آبرويم
منم آن ريزهخوار خان احسان * نكرده شكر نعمتهاى الوان
بدين درگه سيهرو آمدستم * ز بهر توبه اين سو آمدستم