قباى محمل مشكين به بر داشت * كمر را بسته از زريّن كمر داشت
كشيده دامن خود را ز فراك « 1 » * زده بُد بر ميانش چست و چالاك
حَجَر در آستانش پاسبان بود * رخ او بوسه گاه حاجيان بود
به دل كردم خطاب اى دل كجايى * نظر كن در حريم كبريايى
بگفتا اين به بيدارى است يا خواب * چنين دولت بود بسيار ناياب
بگفتم اين به بيدارى است اى دل * مباش از رحمت يزدان تو غافل
به زير بار صد من جرم و عصيان * نهادم رو به طوف كوى يزدان
چو كردم هفت شوط قبلهء جان * سبك شد پشتم از ثقل گناهان
به نزد مستجارش چون رسيدم * صفير از سينه چون بلبل كشيدم
ز روى مدّعا كردم بغل باز * نمودم پيش ، جرم خويش آغاز
چو دادم بر قلم عصيان خود را * تكاندم تا به ته انبان خود را
پس آنگه بخت با من كرد سازش * كه ابر ديدهام آمد به بارش
به سوى مدّعا چون راه جستم * به آب ديده جرم خويش شستم
روان سوى صفا گشتم شتابان * تكانم دامن از گرد گناهان
گنه بسيار بود و راه كوتاه * نمىشد سر به سر عصيان به آن راه
به سعى هفتمين تقصير كردم * دل ويرانه را تعمير كردم
روان گشتم ز مروه بار ديگر * به سوى خانهء دادار داور
به كوى مغفرت چون راه جستم * ز زمزم جرم چرك خويش شستم
ازو يك جرعهاى چون نوش كردم * غم و درد و الم فرموش كردم
زلالش روح افزاى بدن شد * شفابخش دل بيمار من شد
پس آنگه از سر نو باز احرام * ببستم بهر طوف حج اسلام
هامش
( 1 ) . در لغتنامهء دهخدا آمده . فراك به معناى پشت در برابر رو و در عربى به معناى ظهر است .