به ابطح خيمهها برپا نمودند * به شكر ايزدى لبها گشودند
چو بر مقصود خود آخر رسيدم * چنين روزى به چشم خويش ديدم
به ياد آمد مرا اين بيت نامى * كه باشد گوهر درج نظامى
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * به اميدى رسد اميدوارى
چنان دولت به من چون شد ميسّر * ز شوق وصل هوشم رفت از سر
نه نطقى تا كنم شكر خداوند * نه عقلى تا شوم خندان و خرسند
نه از بهر طواف كعبه قدرت * نه بر سعى صفا و مروه قدرت
بسان صورت ديوار خاموش * ستاده بىمقال و گشته مدهوش
چو صورت لال بودم تا زمانى * بدين منوال بودم تا زمانى
ز بعد ساعتى باز آمدم هوش * ولى گرديده بُد نطقم فراموش
كه تا آخر سخن آمد بيادم * گره را از زبان خود گشادم
نمودم سجده گفتم يا الها * تويى معبود بىهمتاى دانا
ز لطف بىكرانت شرمسارم * چگونه شكر اين نعمت گزارم
در توفيق بر رويم گشادى * به من هم مال و هم جان هر دو دادى
به مقصود و به مطلوبم رساندى * از اين درگاه نوميدم نراندى
ز تو منّت برم پروردگارا * كه محشورم نكردى با نصارا
چو كردم لطف شكر بىكرانش * نهادم رو به سوى آستانش
درى كو نام او باب السلام است * نخستين درگه بيت الحرام است
رسيدم چون بدان درگاه عالى * دل از شغل جهان بُد لا ابالى
ولى از بيم عصيان مىتپيدى * به رخ از انفعال اشكم چكيدى
چو چشم من به بيت اللَّه افتاد * سرشك ديدهام بر راه افتاد
ز وصف خانهء يزدان چه گويم * كه بالاتر بود از آنچه گويم
بلا تشبيه گويا نوجوانى * به قامت بود چون سرو روانى