روان سيلاب خونين از دو چشمان * زدم خرگه به دامان بيابان
ز هجران پيمبر زار و نالان * فتادم من هم از دنبال ايشان
روان گشتند آنگه حاج و پاشا * چو سيلاب خروشان روى صحرا
سه فرسخ چون ز يثرب دور گشتند * به احرام حرم مأمور گشتند
كه او را مسجد شجره خواندند * در آنجا شيعيان احرام بندند
سوى احرام گه چون راه جُستند * تن از چرك گناه خويش شستند
ز پرواز جوان از خاص و از عام * تمام شيعيان بستند احرام
برهنه پا و سر آن نيك رويان * فتادندى به ره ، لبّيك گويان
برآمد پشت زين پاشاى اعظم * نفيرش زيل و صُرنا مىزدى هم
روان شد سوى كعبه خرّم و شاد * عنانش بود گويا در كف باد
( 14 ) ز فرسنگ ده و دو بر شهدا * ستون خيمهاش را كرد برپا « 1 »
شبى آنجا به نزديك سحرگاه * گرفت آسودگى از رنج آن راه
سحرگه شد روان سوى جديد * از بعد يازده فرسخ هويدا
شد آن منزل فرود آمد ز گلگون * از آنجا نيمهء شب رفت بيرون
ده و دو فرسخ آنجا چون عنان تافت * نشان بدر را اندر حُنين يافت
ميان روز در آنجا رسيدند * به قدر چار ساعت آرميدند
دگر عصر از نفيرش نغمه برخاست * ز بهر كوچ كردى باز قد راست
براى هيجده فرسخ ميان بست * بر تخت روان خويش بنشست
روان گرديد با حجاج و با جيش * به سوى قاع و با صد جدّ و با طيش
بسى از كوه و از هامون گذشتند * كه تا آسوده در خرگاه گشتند
چو پاسى رفت از شب بار كردند * چو صرصر سوى رنج ايلغار كردند
هامش
( 1 ) . گويا مقصود قبرستان شهداى بدر است .