ز خاك مرقد آن مهر تابان * كشيدم بر دو ديده توتيا سان
مشرّف چون شدم زان خلد رضوان * روان گشتم به پابوس امامان
چو بر آن آستان عرش بنيان * كه مىشد تازه از وى دين و ايمان
رسيدم ديده را روشن نمودم * جبين خويش را بر خاك سودم
نديدم اندر آن ارض مطهّر * به جز نور فروزان زيب ديگر
ميان يك ضريحى چهار مولاى * گرفته هر يكى در گوشهاى جاى
زمينى كو بُدى بالاتر از عرش * به كهنه بوريايى گشته بُد فرش
مكانى را كه بُد توأم به جنّت * ندادندش از قنديل زينت
نسيما سوى اصفاهان گذر كن * در آن سلطان ايران را خبر كن
بگو كى شاه عادل در كجايى * از اين جنّت سرا غافل چرايى
بيا بنگر بر اولاد پيمبر * بدان رخشنده كوكبهاى انور
كه مسكن كردهاند در يك سرايى * ضريح از چوب و فرش از بوريايى
روان كن اى غلام آل حيدر * فروش لايق آن چار سرور
ز بهر زينت آن خلد رضوان * قناديل طلا چون مهر رخشان
دگر رمانها مملو ز گوهر * براى آن صناديق مطهّر
كه از كورى چشمِ آن رقيبان * ز زيور گردد او چون خلد رضوان
چو گرديدم شرفياب زيارت * نمودم خانهء دين را عمارت
وداع از تربت آن شهر ياران * نمودم سينه سوزان ، ديده گريان
[ به سوىمكه ]
دو روز آنجا توقف كرد پاشا * به عصر روز دويم رفت از آنجا
چو ميرالحاج از يثرب برون شد * به چشمم روز روشن قيرگون شد
از آن ارض مشرف زار و دلگير * ز پابوس پيمبر ناشده سير