نمايان گشت نخلستانش از دور * به پا شد از براى مردمان سور
[ شهر مدينه ]
پس آنگه با وقار و با سكينه * روان گشتند تا شهر مدينه
دو فرسخ همچو صرصر مىدويدند * نه با پا بلكه با سر مىدويدند
كه تا شهر مدينه شد نمايان * ز پشت كوه چون خورشيد تابان
شكستند از تكبّر گردن خويش * برهنه پا و سر مانند درويش
روان گشتند به سوى درگه شاه * ندانستم چسان طى گشت آن راه
به دل گفتم دلا اينجا مدينه است * كه دايم مهر او در قلب و سينه است
بگفتا آرى اين يثرب زمين است * مقام و مرقد سالار دين است
نبىّ المرسلين در اين مكانست * شه دنيا و دين در اين مكانست
در اينجا سيّد و سرور به خواب است * در اينجا شافع محشر به خواب است
در اينجا احمد مختار باشد * در اينجا آن شه ابرار باشد
شه امّى لقب اينجاست اينجا * رسول با حسب اينجاست اينجا
حبيب ذوالجلال اينجاست اينجا * نبى بيهمال اينجاست اينجا
در اينجا ساكن است آن شاه لولاك * كه از نورش منوّر گشته افلاك
مه بدر الدُّجى در اين زمين است * شه شمس الورى در اين زمين است
در اينجا صاحب تاج لوا است * در اينجا ختم حبل انبيا است
نمىبينى كه يثرب تابناك است * ز نور مرقد آن نور پاك است
اگر پرسى ز اولادش كدامين * بود در نزد آن طه و ياسين
به نزدش باشد آن يك دانه گوهر * كه بودى قرّةالعين پيمبر