دگر آمد به جنب و جوش آن سيل * به صحرا شد روان در نيمهء ليل
چو شش فرسخ برفت آن سيل زرين * ز پل بگذشت و آنجا يافت تسكين
مؤذن چون اذان صبح سر كرد * جرس زد بانگ و مردم را خبر كرد
[ حلب ]
دميدى صور اسرافيل گوياى * ز بالين سر گرفتند جمله يك جاى
بسان سيل بر هامون فتادند * گهى رفتند و گاهى هم فتادند
ز بهر عشر مال خويش دادن * بُدى آن رفتن و آن ايستادن
ز بعد چار فرسخ شد نمايان * حلب چون جبههء آيينه رويان
شبيه اصفهان ديدم حلب را * به ايران توأمان ديدم حلب را
به دكان و به بازار و به ميدان * همه چيزش مهيّا چون صفاهان
ز هر نوعى در آنجا ميوه بودى * كه تن را قوّت و راحت فزودى
ز انجيرش بخور حبّ نبات است * غلط گفتم غلط آب حيات است
كنى گر وصفانجير حلب را * ز شيرينى مَكى تا حَشْر لب را
سخن بشنو ز هندوانهء آن * بود رنگينتر از لعل درخشان
لطيف و نازك و شيرين و پر آب * كند صد تشنه را يك دانه سيراب
بُدى اهلش ز خواهر مهربانتر * چه خواهر ، بل ز مادر جانفشانتر
چو توأم ديدم آن را با صفاهان * روان شد اشك خونينم ز چشمان
وطن آمد به ياد من در آن روز * كشيدم از جگر آه جهانسوز
ز فرزندان و خويشان ياد كردم * چو نى ناليدم و فرياد كردم
كه اى گردون چه دامانم كشانى * به روى كوه و صحرايم دوانى
رها كن دامنم از كف رها كن * بيا سوداى ما را پا به جا كن
به مقصودم رسان از روى مردى * كه باشد بس مرا هامون نوردى