نمايان شد دهى نامش كمرخان * بنايش بودى از دور تمورخان « 1 »
در آن وادى شبانگاهى غنودند * كه اندر فكر مال خويش بودند
چو سرزد صبح از دامان گردون * دگر حجاج با حال دگرگون
از آن وادى برون رفتند دلتنگ * نَوَرديدند ره را هشت فرسنگ
فكندندى به منارلوكولى بار * به جاى گُل به سر چيندند از خار
چو شب خرگاه نيلى را نگون كرد * سحر از جيب گردون سر برون كرد
فتادندى به ره حجاج چون باد * به عزم كوه نوردى همچو فرهاد
گهى با تيشه ره را باز * سه فرسخ چون به سنگستان دويدند
پريدندى گهى ، گاهى چريدند * رسيدند آن زمان سوى مقاره
ز دست كُهْ گريبان گشته پاره * شبى سر را نهادندى به بالين
سحر برخاستند از خواب نوشين * به پشت راهواران زين نهادند
دگر بر روى كوهستان فتادند * سحرگاهان از آنجا بار كردند
مسافت در ره هموار كردند * شدى از بعد شش فرسخ نمودار
ملاطيه به سان صورت مار * عجب شهر وسيع باصفا بود
ز معموريش مصر اندر قفا بود * فزونتر داشت ز اختر باغ و بستان
گلستان ارم بودش دبستان * از آن معموره شهر جنّت آباد
شدندى حاج مسكين خرّم و شاد * در آن جا مكث ، يك روزى نمودند
زبان بر شكر نعمتها نمودند * چو خرگاه سيا شب به پا شد
در بازارِ كوچا كوچ وا شد * سوى هامون فرسها را جهاندند
سه فرسخ راه را تا صبح راندند * ز دريا چون برآمد خيمهء شيد « 2 »
جهان را آب زراندود پاشيد
هامش
( 1 ) . در اصل : تيمورخان ، معمولًا براى ضرورت شعرى ، تمور نيز استعمال مىشود .
( 2 ) . شيد ، به معناى نور خورشيد است .