سوى سرچشمه آن امواج دريا * رسيدند و نمودند خيمه برپا
سحر چون چشم را از خواب نوشين * گشودندى به آيين نخستين
جملها را به زير بار كردند * سوى منزل چو باد الغار كردند
ز بعد هشت فرسخ سوى منزل * رسيدند آن خردمندان عادل
بپرسيدم كه نام اين زمين چيست * بگفتندم كه اين قوللر جملى است
سيه طومار را پيچيد چون شب * سحر انگشت زد بر چشم كوكب
ز جا برخاستند آن موج مردم * چو دريا آمدند اندر تلاطم
از آنجا زاد راه خويش بستند * به پشت زين و بر محمل نشستند
به عزم ارلنگ نه فرسخى راه * بپيمودند آن مردان آگاه
پس آنگه سوى آن منزل رسيدند * چو پروين دور هم خرگه تكيدند
سحر از ارلنگ رفتند بيرون * چو سيل كوهساران روى هامون
عنان تا چار فرسخ تافتندى * نشانِ منزل خود يافتندى
به پروارى بپروردند تن را * برون كردند از گردن كفن را
سحر پرواز تن داده نشستند * به پشت زين و از هامون گذشتند
ز بعد فرسخ شش شد نمايان * رخ اوزملوكولى از بيابان
در آن ده بارهاى خود گشودند * شبى در روى بستر سر نهادند
جرس آمد به افغان در سحرگاه * چو مرغ صبح زد بانگ على اللَّه
كه اى حجاج ، ره دشوار باشد * سياه و تنگ و ناهموار باشد
بود اى مرد زِ پيش ره قراداغ * كه سنگش تيره باشد چون پَر زاغ
نباشد وقت خفتن نى نشستن * ببايد از چنين جايى گذشتن
دگر آن وحشيان كوه نوردان * به جرأت وحشى و در خلقت انسان
كمر را همچو موران تنگ بستند * به عزم كُهْ ز جاى خويش جستند
از آنجا رخت بر صحرا كشيدند * زمانى خويشتن را وا كشيدند