پس آنگه تا به شام آنجا نشستند * شبانگه باز از آنجا رخت بستند
[ شام ]
روان گشتند با صد طور و آيين * به سوى شام چون سيلاب زورين
جملها را بسان باد پايان * دوانيدند در روى بيابان
چو ده فرسخ در آن شب ره بريدند * به باغستان او صبحى رسيدند
دو فرسخ هم ز باغستان گذشتند * ز نارنج و ترنجستان گذشتند
رسيدندى چو بر دروازهء شام * به چشمم شد سيه آن روز چون شام
جدا هر عضو من آمد به افغان * كز اينجا بُد عبور آل سفيان
در ايّامى كه كردند از ستيزه * سر شاه شهيدان را به نيزه
گذر كردند از اينجا با سر شاه * كه گردد سرنگون اين طاق و خرگاه
غرض تا شد عبور حاج از اوى * روان بودى ز چشمم اشك ، چون جوى
پس آنگه رخش را بر شهر راندند * ز دامان گرد صحرا را فشاندند
چو شام از فيض بودى صبح صادق * نظيرش « 1 » را نديده كس در آفاق
مگو شامش بهشت دهر خوانش * كه جز جنّت نباشد توأمانش
( 11 ) ز هر سو چشمهاى در جوش بودى * ز صافى رنگ از دل مىزدودى
نپردازم دگر با اين و آنش * كنم يك شمّه وصف آب و نانش
ندانم چشمهء حيوان بُد آن آب * كه بُد شيرينتر از صد كاسه جلاب « 2 »
بنوش از چشمهسار شام آبى * كه از طعمش حيات تازه يا بى
غلط گفتم غلط كان چشمه ساران * گذشتى از كنار خلد رضوان
كنون از نان او بشنو سخن را * ز روى اشتها واكُن دهن را
بسان برف بودى در سفيدى * كه گويا شير از وى مىچكيدى
چنان بود از سفيدى چون در ناب * چه نان گويا ز روزن چشم مهتاب
دگر از ميوهها انواع و اقسام * ز يكديگر نكوتر بود در شام
خصوص انگور او كان بود نامى * كه تعريفش نمىدارد تمامى
چه گويم از كويج « 3 » و از گلابى * كه در آفاق مثلش را نيابى
دو روز از آن ولايت نشأه برديم * به ياد دوستان بس ميوه خورديم
به روز سِيُّمين غوغاى برخاست * كه گويا آسمان از جاى برخاست
هامش
( 1 ) . در اصل : نذيرش .
( 2 ) . معرّب گلاب .
( 3 ) . كويج ، همان زال زالك است كه اصفهانىها - و شايد كسانى ديگر - آن را كويج مىگويند .