روان گشتند آنگه سوى آن كوه * كه نامش مىفزودى بر دل اندوه
چو بر دامان آن كوه پا نهادند * همان بر كوه انده « 1 » پا نهادند
چه كوهى ! وحشتانگيز سياهى * چه كوهى ! همچو دوزخ تكيه گاهى
فرازش تا ثريا سر كشيده * نشيبش را ز بالا كس نديده
به هر گاهى بُدى افتاده سنگى * كه گويا بر سر ره خفته زنگى
دم هر سنگ او بودى چو خنجر * كه تن را كردى از تنديش بىسر
فرازش مرغ از پرواز ماندى * ز تك نعمل از تكاور باز ماندى
ز تقُّ تقِّ سم شد پاره گوشم * دريد و رفت از سر ، عقل و هوشم
غرض در فرسخ پنجم رسيدند * به كوى عربان چادر كشيدند
به هم پيچيد چون شب تيره خرگاه * رسيد از پى علمدار سحرگاه
ز جا جستند باز آن رهنوردان * روان گشتند بر سوى بدرخان
گهى در كوه و گه در دشت و گه سنگ * بپيمودند ره را هفت فرسنگ
كه تا بر سوى آن منزل رسيدند * شبانگاهى در آنجا آرميدند
سحر چون بانگ مرغ صبحگاهى * برآمد باز گرديدند راهى
ز بهر لنگ و بهر شهر انطاب * برون رفته ز دلها طاقت و تاب
جملها را به سرعت مىكشيدند * كه تا در فرسخ سيّم رسيدند
بُدَندى جملگى بىتاب آن شهر * ندانم از چه رو كردند از آن قهر
نيفكندند بار خود در آنجا * نه نيكى ديدم و نه بَد در آنجا
دو فرسخ دور تر از شهر رفتند * چنان دانم ز روى قهر رفتند
( 10 ) گره از بار خود آنجا گشادند * دو روزى بهر راحت ايستادند
شباهنگام چو مه قنديل آويخت * سيه زاغ شب از وى بال و پر ريخت
جرس شبگير كرده زد بر آهنگ * كه وقت بار باشد تا به كى لنگ
هامش
( 1 ) . اندوه .