ز صافى آن زجاج آبگينه * همى شستى غبار غم ز سينه
ز هر سو باغهاى باصفا داشت * كه صد باغنظر « 1 » را زير پا داشت
صفاى آن نه از آن و نه زين بود * تو گويى روح او حق آفرين بود
و ليكن مردم شهرش تمامى * بدى خرد و بزرگ آن حرامى
( 9 ) ز بيم آن حرامىهاى رهزن * سيه بر چشمشان شد روز روشن
نكرده لنگ از آنجا چاشتگاهى * شدندى آن فقيران باز راهى
چه روزى بود كوچ آن ولايت * كه نتوان كرد وصفش را حكايت
ز يك سو ازدحام روميان بود * از اين سو بيم مال و بيم جان بود
چه گويم من از آن روز و از آن حال * چه گويم من ز بردن بردن مال
ندانم چون حكايت بود آن روز * چو صحراى قيامت بود آن روز
در آن شيرين زمين شد كام من زهر * ببردند آنچه بودند مردم شهر
ببردند آنچه بود از حاج مسكين * نماندى چيز ، جز آهى به خورجين
همه مال از كف خود بار داده * روان گشتند با پاى پياده
برون رفتيم با صد محنت و درد * نماند از مالها در كف به جز گرد
جرس فرياد مىزد داد از اين شهر * كه مىشد كام شيرينش چون زهر
زمن بشنو مرو از راه آگين * كه هم جان مىرود هم مال هم دين
طواف كعبه گر خواهد تو را دل * ز من بشنو برو از راه موصل
چو زان وادعى عنان برتافتندى * امان گويا ز مردن يافتندى
دگر بر كوهساران رو نهادند * غم اموال را يك سو نهادند
اگر ارباب اگر درويش بودى * همه در فكر جان خويش بودى
چو آن وحشى صفت انسان بدبخت * بريدندى سه فرسنگ آن ره سخت
هامش
( 1 ) . از معروفترين باغهاى اصفهان .