سحر زد بانگ مرغ صبحگاهى * كه اى حجاج بايد گشت راهى
ز جا آن كُه نوردان بار بتسند * به طوف كوهها احرام بستند
بسى آمد سر حجاج بر سنگ * كه تا طى گشت آن ره هشت فرسنگ
دهى روى جبل بُد حوض نامى * به گردون بردى از هر كس پيامى
چو آن ره را ز جان سختى بريدند * در آن ده خرگه خود را تكيدند
سحر ديگر جرس فرياد برداشت * ز دشوارى آن ره ، داد برداشت
كه اين بيچاره حجاج جفا كش * نمىباشد در اين ره خاطر خوش
ببايد معدن مس را بريدن * به كوهستان گوزنآسا چريدن
دگر كردند باز آن خلق انبوه * روان گشتند تا بر قلهء كوه
چه كوهى تا به گردون سر كشيده * ز تارى وحشيان از وى رميده
سيهتر از جبلهاى جهنّم * دميده دم بر او از دور آدم
به سوى قلهء كُهْ همچو موران * روان گشتند مردان با ستوران
چو نُه فرسخ در آن كُهْ رخش راندند * ز رفتن چهارپايان باز ماندند
چو در پا قوّت رفتن نديدند * شبى در معدن مس آرميدند
سحر آن حاج مسكين بار بستند * ز سختى كتل زنّار بستند
روان گشتند باز اندر جبلها * نماندى قوّت پا در جملها
بسى مردند از حاج ، اسب و اشتر * بسى كردند مردم ، خاك بر سر
همانا جان ز سختى بر نيايد * اگر آيد تمامى در نيايد
همه افتان و خيزان پنج فرسنگ * بپيمودند ره را زار و دلتنگ
كه شهر آگين از دور بنمود * به چشم مردمان چون سور بنمود
در آنجا بارهاى خود گشودند * سجود و شكر ايزد را نمودند
آگين دلچسب و شيرين سرزمين بود * ميان شهرها او بى قرين بود
فرات از يك طرف بودى گذاران * كه از وى تازه مىشد دين و ايمان