فراز هر كُهى تا دامن چرخ * گرفته گوييا پيرامن چرخ
رهش باريك چون جسر جهنّم * كه مىباريد از آن گوييا غم
فرات از دامنش بودى گذاران * دهان بگشوده بودى اژدهاسان
كه گر لغزد از آنجا پاى آدم * كشد او را به سوى خويش در دم
ز بس سنگ سيه ديدم در آن راه * شدى عمر من بيچاره كوتاه
جرس فرياد مىزد داد از اين سنگ * كه زنگم كر شد « 1 » و جمازهام لنگ
قضا را در چنين راه خطرناك * ز بيمش كرده بودم سينه را چاك
به ناگه محملم بر كوه شد بند * شتر را پاى لغزيد از سر بند
چو گرديد از فراز كوه غلطان * به من بخشيد عمر تازه يزدان
كه از حجاج مرد كاردانى * رسيد آنجا ز روى پهلوانى
تو گويى خضرِ راه من شد آن مرد * ستون در نعلگاه شتر كرد
كه از غلطيدن او را داشتى باز * سپاس شكر ايزد كردم آغاز
چو شش فرسنگ اين راه بلا * خيزمسافت شد بسى پيمانه لبريز
كه تا شد منزل آن كُهْنوردان * دهى بالاى كُهْ نامش قزلخوان
سحرگه آن اجل برگشتگان باز * ز جا برخاستند از بستر ناز
جرس زد بانگ كاى برگشته بختان * ببنديد از براى راه رختان !
كه مىبايد به گردون رفتن امروز * ز باريكى ره خون خوردن امروز
دگر آن وحشيان كوه پيماى * گوزن آسا بجنبيدند از جاى
كمر چون مور مىبستند محكم * گرفتند از براى خويش ماتم
به گِرد هر جبل دَه بار گشتند * بدن را از تف خور مىسرشتند
كه تا شش فسخ اين راه را بريدند * به شهر بربر ويران رسيدند
هامش
( 1 ) . گويا بر اثر سنگها و تحرّك زياد شتر ، زنگ جرس به اين طرف و آن طرف مىخورده و سر و صدا مىكرده است .