هر آن كس را كه بُد اجناس وافر * گرفتندى عشور از آن مسافر
ز بعد چار روز آن بحر مردم * براى كوچ آمد در تلاطم
سحرگاهى بر باره نشستند * كمر را بهر رفتن تنگ بستند
چون طى شش فرسخ آن ره نمودند * به چوبان گر پسى محمل گشودند
سحر تنگ فرسها را كشيدند * ز چوبان گر پسى چون بط پريدند
جرس فرياد زد كى ره نوردان * بود تا هشت فرسنگ اين بيابان
چو طى آن هشت فرسخ را نمودند * به چوگاندره بار خود گشودند
نشان صبح را چون داد اختر * لباس تيره را شب كَنْد از بَر
به ره حجاج بيتاللَّه فتادند * كمر بستند و بازو را گشادند
ز بهر رهنوردى چست و چالاك * فرس از سم دريدى سينهء خاك
عنان را تا سه فرسخ تافتندى * به شر ارزروم ره يافتندى
ز ترس روميان كينهپرداز * نكردندى گره از بارها باز
شباهنگام به هيجا آمد آن بحر * روان گشته از آن نزديكى شهر
كمر را بهر رفتن تنگ بستند * ز كوه و دشت چون صرصر گذشتند
چو بگذشتند از كوه و ز هامون * شدى منزلگه اندر باباخاتون
چو مرغ صبحْ خوشخوانى بنا كرد * لواى صبح را گردون به پا كرد
جرس فرياد زد كاى خلق انبوه * بود ده فرسخ اين صحراى پر كوه
كمر را تنگ بايد بستن امروز * تن خود را ببايد جستن امروز
كمر را تنگ بستند آن جوانان * به پشت زين نشستند آن جوانان
[ حملهء روميان به كاروان حاجيان ]
چو طى شد يك دو فرسخ آن بيابان * بناگه فوج رومى شد نمايان
سر ره را گرفتند و ستادند * بنايى تازه بهر ما نهادند