فكندندى به شهر نخجوان بار * كنون خوابيده بختت گشت بيدار
ز ياران اين خبر را چون شنيدم * سپاس شكر ايزد را نمودم
به روز ديگرم كردند آگاه * عجم آقاسى « 1 » اينك آمد از راه
صباحش آن خردمند نكوخوى * ز بهر ديدنى آمد به آن كوى
كه در آنجا توقف كرده بودم * ز جامش شربت غم خورده بودم
چو فردا شد مراد من برآمد * كه عمر ماندن من بر سر آمد
تمام قافله چون موج دريا * نمودند عصرِ تنگى كوچ از آنجا
سه فرسخ راه منزل را بريدند * كه تا سوى قراباغلر رسيدند
روان گشتند عصرى باز از آنجا * چو سيلاب اوفتادندى به صحرا
ز هر سوى شيههء اسبانِ تازى * جرس از هر طرف در نغمه سازى
همى رفتند مردم تنگ بر تنگ * بسان موج دريا چار فرسنگ
چو طى راه منزل اوفتادند * همه بار جملها را گشادند
اگر پرسى ز نام منزل ما * بُدى نامش شليل اى مرد دانا
در آنجا تا به عصرى آرميدند * دگر چون مرغ بر صحرا پريدند
شب مهتاب آن سيل شتابان * بسى خوش مىنمود اندر بيابان
ركاب اندر ركاب و تنگ بر تنگ * مسافت شد در آن شب پنج فرسنگ
جهان را چون منوّر كرد خورشيد * زمين از نور او خلعت بپوشيد
در اينجاق چادرها به پا شد * ز خرگه روى هامون با صفا شد
در آن وادى ز بس بُد پشه بسيار * شديم از آن دهستان جمله بيزار
هامش
( 1 ) . آقاسى به معناى سرور و رئيس . و در اينجا به معناى رئيس عجمان . طبعاً مىتوان آن را اصطلاحى براى امير الحاج حاجيان عجم دانست . احتمال دارد اين اصطلاح ، اصطلاحى رسمى بوده است .