جرس از بهر كوچ آمد به فرياد * گرفتم چابكى را از صبا ياد
[ نخجوان ]
روان گشتم چو صرصر سوى هامون * دو فرسنگى بريدم راه را چون
به شهر نخجوانم راه افتاد * كجا بر طبع من دلخواه افتاد
بُدى از بس كه بَد آب و هوا او * نهادم تندرستى را به يك سو
ز آبش جرعهاى چون نوش كردم * تو گويى كاسهء خون نوش كردم
به بستر اوفتادم زار و رنجور * غريب و بىكس و بيمار و محجور
غرض تا هشت روز آنجا كه بودم * همى غم بر سر غم مىفزودم
نمىشد بهر رفتن بسته بارم * گره افتاده بُد گويا به كارم
نه گلبانگ جرس را مىشنيدم * نه روى خوشدلى يك لحظه ديدم
چنين گفتند منسوبان آگاه * كه باشد راهزن بىحدّ در اين راه
خطر باشد دگر تنها مسافت * نشايد كرداين . . . مسافت !
تحمل بايدت كردن در اينجا * كه تا گردد رفيق چند پيدا
چو از ياران شنيدم اين سخن را * ز غم بر تن دريدم پيرهن را
به درگاه جناب قدس رحمان * نمودم عرض حال خويش گريان
كه سوى خانهات خواندى مرا چون * از اين گرداب غم آرم به بيرون
غريب و بىكس و بيچارهام من * ز خان و مان خود آوارهام من
شفايى ده به جان خستهء من * گره بگشا ز كار بستهء من
چرا پابست اين شهر غم آباد * شدم يا رب از اين غم كن تو آزاد
چو كردم اين دعا از روى زارى * دلم آمد بسى در بىقرارى
روان شد از دو چشمم اشك خوناب * كزو شد جيب و دامانم پر از آب
چو فردا شد خبر دادند ياران * كه آمد قافله چون سيل باران