نگشتم يك زمان همصحبت او * نكردم الفتى با آن نكوخو
ز خويشان دگر هم مهربانى * بسى ديدم از ايشان جانفشانى
بُدْ اردوبام جاى دلنشينى * نكو آب و هوا ، شيرين زمينى
ز هر سو چشمهاى مىبود در جوش * ز صافى بردى از بينندهاش هوش
ز سردى يخ غلام و برف چاكر * ز شيرينى بُدى قند مكرّر
چنين جاى خوش و دامان كهسار * ز هر سو باغها گلزار بسيار
نبردم بهره از سير و صفايش * به من سازش نكرد آب و هوايش
هميشه صاحب آزار بودم * ضعيف و ناتوان و زار بودم
خجل گشتم ز روى آن وفادار * كشيدى دايم از بهر من آزار
بدى دلخسته از رنجورى من * شدى دلخستهتر از دروى من
چو عمر ماندنم آنجا سر آمد * جرس فرياد زن پيشم درآمد
كه وقت بار و ايّام فراق است * نه هنگام نشستن در اتاق است
چو گلبانگ جرس را آن وفاجوى * شنيدى سر نهاد از غم به زانوى
مگو شهرش بگو حبّ نباتست * گذاران چشمهاش آب حياتست
روان كرد از دو ديده اشك خونين * شده دامانش از خونابه رنگين
ز بس بگريست آن خويش وفادار * تو گويى ماتم نو شد پديدار
دگر خويشان به دو يارى نمودند * ز بهر رفتنم زارى نمودند
غرض آن روز تا شام آن گرامى * نه نان خورد و نه آب و نه طعامى
همى باريد از مژگان چو باران * سرشك ارغوانى تا به دامان
كه تا كردى نهان مهر جهانتاب * رخ خود را درون لجهء آب
وداع آن گرامى را نمودم * ز چشمان جوى خونين را گشودم
برون مهر عزيزان كردم از دل * نهادم پاى همت را به محمل
( 6 ) ز شور شوق طوف خانهء حق * بكردم فرق سر از پاى مطلق