شدندى آگه اردوبادىها « 1 » چون * كه آمد سنبكم از آب بيرون
ز خويش و آشنا وز پير و برنا * نمودند انجمن بر روى صحرا
به اعزاز تمامى پيشوازم * نمودند آن عزيزان سرفرازم
بَرِ جمازه خويشان گرامى * ستادند و رساندندم سلامى
ز پيش محملم چون موج قلزم * به روى هم همى رفتند مردم
به اعزاز و به اكرام تمامى * مرا بردند خويشان گرامى
به سوى شهر با صد عزّ و شأنم * به كوى آن رفيق مهربانم
كه با هم در صفاهان يار بوديم * ز جان با يكدگر غمخوار بوديم
بدان خويش گرامى به ز خواهر * ز خويشان دگر بس مهربانتر
بناگه آسمان از حيلهسازى * درآمد بر مقام مكر و بازى
چنان برد از نظر آن مهربان را * بدانسان ، كز بدن روح و روان را
چهل منزل ز يكديگر جدا كرد * به هجران اين دو تن را مبتلا كرد
به دل از لا علاجى جبر كرديم * به هجران هر دو قرنى صبر كرديم
كه تا آخر شب ظلمات هجران * مبدّل شد به صبح وصل جانان
بديدم بعد قرنى روى آن يار * فكندم بار را در كوى آن يار
دواى درد بىدرمان هجران * بود صبر و تحمل اى عزيزان
در آن وادى بماندم بيست و دو روز * به كوى آن گرامى يار دلسوز
ز شادى ، آن رفيق اصفهانى * در اين مدت نمودم ميزبانى
رفيق مهربان و يار ديرين * دريغ از من نكردى جان شيرين
پرستارى بدان سان مىنمودم * كه گويا ز آسمان افتاده بودم
ولى بختم نكردى سازگارى * نكردى با من او يك هفته يارى
هميشه خسته و رنجور بودم * به آزار و به تب محشور بودم
هامش
( 1 ) . در اصل : اردوبامىها .