دو فرسخ راه را اين سان چو طى كرد * شتر را سنگ او گويا كه پى كرد
( 5 ) ز بس بُد تند و تيز و گرم آن سنگ * از آن شد اشتر بيچارهام لنگ
چو كوهستان غم عالم به دل كن * دو صد بيچاره را در زير گل كن
از آن كهسار بر دم فيض بسيار * در اين كُهْ بس كشيدم زحمت خار
دو فرسخ راه را طى كردم آن روز * به سنگش ناقه را پى كردم آن روز
نه گُل ديدم نه لاله نه گياهى * به خروانق « 1 » رسيدم چاشتگاهى
در آنجا بود حاكم سرفرازى * جوان كاردان معنى طرازى
به صورت طفل در در دانش ارسطو * قرابت داشت با من آن نكوخو
چو شد آن ارجمند دانش آموز * ز من آگه كه وارد گشتم آن روز
فرزند گرامى آن گرامى * به پيش آمد رسانيدم سلامى
ز بهرم خانهء بس باصفايى * مهيّا كرده بود از كدخدايى
در آنجا چار روزم ميهمانى * نمود آن نوجوان از مهربانى
دگر هم مهربانىهاى بسيار * به من نسبت نمود آن نيك كردار
به صد افتادگى و طور نيكو * رسانيدم سلامى هر سحر او
مكرّر اين سخن را داشت بر پاى * چه خدمت باشد امروزت بفرماى
كه فرمانبر به فرمان تو باشم * نيَم خويش ، از غلامان تو باشم
به نزدم هفتهاى از لطف مىباش * عبير مرحمت بر فرق من پاش
به صد ابرام روز پنجمين بار * ببستم من ز كوى آن نكوكار
به مهمان داريم كرد آن گرامى * روان از خادمان مردان نامى
سحر گشتم از آن وادى روانه * به همراهم روان شد آن يگانه
به رسم بدرقه آن نوجوان مرد * سه ميدان اسب را همراه طى كرد
وداعم كرد چون رخصت ز من يافت * به كوى خويشتن آنگه عنان تافت
هامش
( 1 ) . دهى است ، مركز دهستان ديزمار باخترى بخش ورزقان ، شهرستان اهر .