بنازم باغبان اين زمين را * كه كِشته اين گل و اين ياسمين را
چو سير آن كهستان را نمودم * به ابرو محمل خود را گشودم
ز خويشانم در آنجا بُد جوانى * درآمد در مقام مهربانى
بُدى سر خيل آن ده آن جوانمرد * مرا شد ميزبان ، مهمانيم كرد
نكو بذلى بگسترد آن نكورأى * ز انواع خورش كردى مهياى
به كوى آن جوان نيك فرسا * به آسايش غنودم يك شب آنجا
سحر چون مهر عالمتاب سر زد * زمين را از شعار « 1 » خود به زر زد
برون رفتم از آن وادى چو صرصر * نهادم رو به كوهستان ديگر
چه كوهستان بدى از گل گلستان * چه كوهستان گلستان ارم خوان
زده سر هر طرف گلهاى زيبا * ز هر سر عندليبى گشته شيدا
فراوان جوىها هر سو گذاران * ز شيرينى بسان شيرهء جان
هواى خوب و كوهستان گلرنگ * جمل راندم از آنجا تا دو فرسنگ
جرس فرياد زد كى دشت پيماى * ترحّم كن در اين منزل فرود آى
كه ره بسيار ناهموار باشد * شتر در زحمت و آزار باشد
به نزديكى ده ويرانه بودى * به جز آب و علف ديرانه بودى
بگفتندى كه اين گنبدكبود است * در اين وادى دهى بس بىوجود است
فكندم بارهاى خود در آنجا * غنودم يك شبى لابد در آنجا
چه گويم ز آن شبى كانجا غنودم * به پشه تا سحر در جنگ بودم
كه تا زده خنده صبح از دامن چرخ * مصفّا شد ازو پيراهن چرخ
جرس فرياد زد كين وقت بار است * نه وقت خواب و ايّام قرار است
چو زد بر آسمان خورشيد خرگاه * نهادم پاى همّت باز بر راه
جمل شد چون گوزن كوهساران * دويدى كُهْ به كُهْ ، گه در بيابان
هامش
( 1 ) . شايد : شعاع . در عين حال در مورد ديگرى هم شعار آمده است .