همان بودى رفيق و مونسم تب * دلم در سوزش و تبخاله بر لب
شباهنگام جرس برداشت آواز * عنان محمل خود را سبك ساز
كه زنگم كر ز باد اين زمين شد * تو را گر سبزهزارش دلنشين شد
نمودم كوچ از آن صحراى اخضر * عنان محملم را داشت صرصر
سه فرسخ ره در آن شب طى نمودم * به درد و سوزش تب طى نمودم
نمايان شد چو از دامان كهسار * عروس خاورى با رخت زر تار
فكندم بار را اندر صبورى * در آن منزل تب از من كرد دورى
عرق آمد طبيب جان من شد * دواى درد بىدرمان من شد
[ تبريز ]
چو تب از استخوانم كرد دورى * نمودم كوچ عصرى از صبورى
جرس شد بهر را هم نغمه پرداز * هراتىوار زد مضمار بر ساز
كه طى راه را تا هفت فرسنگ * مباش از سختى و سستيش دلتنگ
كه منزلگاه باشد شهر تبريز * هراتى زان بخوانم بهر تبريز
نمودم من هم آن شب تركِ راحت * نكردم كوتهى اندر سياحت
ولى از راه ناهموار تبريز * سرآمد عمر و شد پيمانه لبريز
كه تا را هم به تبريز اندر افتاد * هواى اردوبادم بر سر افتاد « 1 »
روان گشتم از آنجا بعد شش روز * به اقبال همايون تخت فيروز
چو شد رخسارهء خور زعفرانى * فلك پوشيد رخت ارغوانى
جرس اندر فغان آمد كه برخيز * كه نبود جاى تو در شهر تبريز
عنان محمل خود را بكش تنگ * بكن طىّ مسافت پنج فرسنگ
كه منزلگاه تو در ثار باشد * خداوند جهانت يار باشد
هامش
( 1 ) . در حاشيه نوشته شده : اشاره به اردوباد كه مولدش بوده .