برون رفتم چو صرصر زان ولايت * جرس با نغمه مىكرد اين حكايت
كه مىباشد در اين ره كوه بسيار * مينديش و دل خود را نگهدار
چو خور از دامن گردون برآمد * همانا عمر راه من سرآمد
فكندم بار را در ثار امروز * رفيق من شدى بيمار آن روز
ده معمورهء جنّت سرشتى * به دورش باغهايى چون بهشتى
كه از آن هر طرف جويى چو سيماب * ز صافى بُد نمايان چون در ناب
بدان ده بار خود را چون كشيدم * به كوى مرد دهقان آرميدم
چه دهقان مرد با عقل و تميزى * به مصر آن دهستان چون عزيزى
ز راه ميزبانى آن نكو خوى * بگسترد از برايم بذل نيكوى
چو ديدم مردمى زان مرد دهقان * غنودم يك شبى در آن دهستان
صبا مرغ سحر برداشت آواز * جرس هم گشت با او نغمهپرداز
نمودم كوچ از آن خرّم دهستان * پلنگ آسا فتادم در كهستان
گهى جمازهام را باز كردى * به چرخ چهارمين پرواز كردى
گهى منزلگهش لاهوت مىشد * گهى همداستان با حوت « 1 » مىشد
مسافت شد چنين ره چار فرسنگ * ز ناهموارى ره آمدم تنگ
اگرچه بود ناهموار راهش * ولى بردم بسى فيض از گياهش
ز هر سو رسته بودى رنگ بر رنگ * گل و لاله در او فرسنگ فرسنگ
بيا اورنگ گلهايش بياموز * زده گويا چكن « 2 » استاد زر دوز
به رنگ و نيم رنگ او نظر كن * چكن باشد به انگ او نظر كن
چه كس كِشته در اين كهسار لاله * كه داده بر كف ساقى پياله
كه كرده اين كهستان را گلستان * كه باشد باغبان اين كهستان
هامش
( 1 ) . تشبيهى شبيه « از سما تا سمك » .
( 2 ) . نوعى زركش دوزى و بخيه دوزى است .