شبانگه چون عروس زر عمارى « 1 » * شد از آن غرفهء نيلى فرارى
برون رفتم ز كوى آن جوانمرد * به همراهم دو منزل راه طى كرد
جرس اندر عراق اين نغمه برداشت * كه نازم مادرى را كين پسر داشت
به همراهى آن فرخنده سرهنگ * نمودم طىِّ وادى تا دو فرسنگ
كه تا در قريهء راكان رسيدم * در آن معموره روزى آرميدم
شباهنگام از آن سر منزل خوش * برون رفتم به صحرا با دل خوش
جمل بر سبزهزار دشت مينو * جهانيدم به صحرا همچو آهو
در آن دشت زمرّدفام گلرنگ * جرس چون ارغنون بگرفت آهنگ
كه كن نظارهء صحراى اخضر * دماغت را معطّر كن معطّر
كه تا شش فرسخ اين ره همچنين است * هوا ابر و سوادش دلنشين است
نسيمش گويى از فردوس خيزد * كه بوى عنبر از جيبش بريزد
به سرعت طى مكن اين دشت را تو * غنيمت بشمر اين گلگشت را تو
منم آهسته طى ره نمودم * به خرّم دره « 2 » منزلگه نمودم
ده معمور و جاى دلنشين بود * فراوان آب و خرم سرزمين بود
رخ خورشيد چون شد زعفرانى * به شيب آمد ز قصر آسمانى
جرس زد بانگ ، بربنديد محمل * كه شش فرسنگ باشد راه منزل
[ سلطانيه و زنجان ]
ببستم بار از آن نيك منزل * ولى ماندى مرا اندر پىاش دل
كه تا را هم به سلطانيه افتاد * فداى دِهْ چنين شعر لعين باد
شب از آن شهر ملعون باربستم * به طنبور جرسها تار بستم
هامش
( 1 ) . عمارى به معناى هودج و محمل .
( 2 ) . از روستاهاى زنجان .