نمودم چار روزى كامرانى * به فيروزى در آنجا عيشرانى
جرس را نالهاى از دل برآمد * كه عمر پادشاهيت سرآمد
نشايد بيش از اين يك جا نشستن * چنان بىفكر و بىپروا نشستن
به هم زد شاهيم را چرخ ناساز * همايم سوى ديگر كرد پرواز
صبا اورنگ شاهيم به هم زد * جمل از خانه بر صحرا قدم زد
چو يك فرسخ ره و منزل بريدم * غزال آسا به صحرايش خزيدم
به رسم پيشوازم نوجوانى * به پيش آمد ز راه كامرانى
جوانى باخرد ، درويش نامش * ز عالى همتى حاتم غلامش
بگفتا منّتى بر جان من نه * قدم بر كعبهء اخوان من نه
مرا از مقدمت دل چون شود شاد * دلت خرّم شود از دولت آباد
مرخّص چون به مهمانى شد آن مرد * روان گشت و تفاخر بر فلك كرد
به پيش راه من بعد از زمانى * روان با پور خود كرد ارمغانى
رسيدم چون به سوم خرّم آباد * دگر بذلى به سوى من فرستاد
بناى تازه ، تالار دلآراى * به پا كرده بدان مرد نكو رأى
نخستين آن زمين ويرانه بودى * به جغد و بوم آنجا لانه بودى
كنون از سعى آن مرد هنرور * شده خرم بسان روى دلبر
كنون از ميزبانىهاى آن مرد * سخن بشنو كه چون مهمانيم كرد
ميان را بست مانند غلامان * مهيّا كرد نعمتهاى الوان
ز بهر من چنان خانى بگسترد * كه گرديدم خجل از روى آن مرد
بدينسان مهربانىها ز خويشان * نديدم تا كه بودم در صفاهان
ز بعد ميهمانى زاد را هم * مهيا كرد و شد بس عذر خواهم
ز خوش رويى آن مرد خجسته * گشادى يافتم زان كار بسته