غرض از سبز كارش فيض بردم * ز جام چار فصلش باده خوردم
جرس فرياد زد كاى دشت پيماى * بگو تا چند مىمانى در اين جاى
در اين وادى گره در كارت افتاد * به محمل دم فسون تا دولت آباد
سه فرسنگست ره طى كن كه شايد * شب اميد تو فردا بزايد
بدان سرمنزل نيكو فرود آى * كه باشد يادگار جدّ و آباى
شبانگاهان ز قزوين بار بستيم * ز تاريكى شب زنار بستيم
سحرگه چون رخ خورشيد تابان * نمايان شد از آن فيروزه ايوان
جمل زانو زد اندر دولت آباد * جرس منزلْ مبارك كرد فرياد
كنون بشنو ز وصف دولت آباد * كه تا گردد دل غمگين تو شاد
نكو سر منزل و خرم زمين است * سوادش اعظم و بس دلنشين است
در آنجا لعبتان « 1 » لاله رخسار * خرامانند در صحرا و كهسار
( 3 ) همه دل از كف عاشق برون كن * دل بىصبر را از غمزه خون كن
مرا ديدند چون آن ماه رويان * ستايش مىنمودندم چو شاهان
همه در سجده و در پاى بوسى * شدن همچو چرخ آبدستى
نشاندندم به منّت چون جهاندار * ستادندى به پا چون بندهء زار
به خورد خويش هر يك ارمغانى * بياوردى ز روى جانفشانى
به هر دم مجلسى بهرم مهيّا * نمودند آن بتان ماه سيما
به هر كس ميهمانيم ميسّر * شدى ، افراختى بر كهكشان سر
سخن كوته چنانم بال بگشاد * شدم كو شابه « 2 » اندر دولت آباد
هامش
( 1 ) . به معناى خوبروى ، معشوق ، زيبا .
( 2 ) . شابه ، به معناى زن جوان است . سراينده بر آن است تا نشان دهد در دولتآباد به وى خوش گذشته ، آن اندازه كه گويى جوان شده است .