ندانم وادى برزخ بُدى او * و يا آخر چو دوزخ مىشدى او
كهن غارى « 1 » كه تا گشته است جاويد * نه مه ديده است و نه كوكب ، نه خورشيد
به هر چرخش دهم نسبت دو بالاست * به جز خوبى همه چرخش مهياست
در آن دير كهن تا عصر ماندم * ز بهر خويش اين ابيات خواندم
كه مىباشد چنين رسم زمانه * گهى در غار و گه آيينه خانه « 2 »
در آن ظلمت سرشت دير بنياد * نفس شد تنگ و آمد دل به فرياد
كه بربنديد محمل اى رفيقان * كه جان از تن شد و تن سير از جان
چو محمل بسته شد از رنجْ رستم * چو آهو از شكنج دام جستم
روان گشتم به سوى دشت گلرنگ * جرس برداشت در شهناز « 3 » آهنگ
كه اى هامون نَوَرد پيك فرسا * بود شش فرسخ اين ره زود پيما
چو زان وادى برزخ گشتم آزاد * فِكندم بار را در قاسم آباد
رباطى روشن و نهر گذاران * در آنجا بود ، كردم شكر يزدان
چو پير گوژپشت « 4 » آسيا گرد * ز كج گردى رخ خود را نهان كرد
سيه زنگىِ شبْ گيسوىْ بگشود * دهان از خنده بست و روى بنمود
[ قم ]
شدم محمل نشين مانند كوكب * نمودم طى چار فرسخ در آن شب
هامش
( 1 ) . در اصل : قارى .
( 2 ) . گويا مقصود ، عمارت آيينه خانهء اصفهان است كه از بناهاى دورهء اخير صفوى است . اگر چنين باشد ، قاعدتاً بايد بر اشرافيت ناظمهء اشعار و وابستگى او به خاندانهاى بزرگ اين دوره تكيه كرد . آيا ممكن است مقصود او صرفاً كاربرد كلمهء آيينه خانه ، به عنوان قسمتى از خانههاى اشرافى باشد ؛ نه عمارت آيينه خانهء معروف ؟
( 3 ) . شهناز نوعى نواى موسيقى است .
( 4 ) . گوژپشت ، كنايه از فلك و آسمان است .