بل شمع هفت چرخ گدازان شده چو موم * از بس كه تف رسد ز نفسهاى بيمرش
جبريل خاطب عرفاتست روز حج * از صبح تيغ و از جبل الرحمه منبرش
سرمستْ پختگان حقيقت چو بُختيان * نه ساقيى پديد نه باده نه ساغرش
با هر پياده پاى دو اسبه ملَك دوان * سلطان يكسوارهء گردون مسخّرش
در پاى هر برهنه سرى خضر جانفشان * نعلين پاىْ همسر تاج سكندرش
تا پشت پاى بوده لباس ملكشهش * همت به پشت پاى زده ملك سنجرش
خاك منى ز گوهر تر موج زن چو آب * از چشم هر كه آبى و خاكىست گوهرش
آورده هر خليل دلى نفس پاك را * خون ريخته موافقت پور هاجرش
استاده سعد ذابح و مريخ زيرِ دست * حلق حمل بريده بدان تيغ احمرش
گفتى ز انبيا و امم هر كه رفته بود * حق كرده در حوالى كعبه مكرّرش
قدرت رحم گشاده و زاده جهانِ نو * بر ناف خاك ناف زده ماده و نرش
زمزم به سان ديدهء يعقوب زاده آب
سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
ص١٤٧