يوسف كَشَنده دلو ز چاه مقعّرش * بل كافتابِ چرخ رسن تاب ازان شدست
تا هم به دلوِ چرخ كشد آب اخترش * و آن كعبه چون عروس كه هر سال تازهروى
بوده مشاطهاى بساز پورِ آزرش * خاتونى از عرب همه شاهان غلام او
سمعاً و طاعه سجده كنان هفت كشورش * خاتون كائناتْ مربّع نشسته خوش
پوشيده حلّه وز سرْ افتاده معجرش * اندر حريم كعبه حرامست رسم صيد
صيادْ دست كوته و صيد ، ايمن از شرش .
مطلع چهارم
من صيد آن كه كعبهء جانهاست منظرش * با من به پاىْ پيل كند جنگْ عبهرش
صد پيلوار خواهد از زرّ خشك از آنك * مشكست پيل بالا در سنبل ترش
دل تو سنى كجا كند آن را كه طوقوار * در گردن دلست كمند معنبرش
نقدست سرخرويىِ دل با هزار درد * از تنگى كمند نه از وجه ديگرش
خاقانيَست هندوى آن هنداونه زلف * و آن زنگيانه خالِ سياه مدوّرش